Wednesday, March 11, 2015

ترتیب اثر

یه جمله کلیشه ایی هست که گوشه کنار جاده های ایران روی تابلوها زدند. "دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است" یه جاهایی هم کوبوندنش سر پیچ هایی که خطر مرگ دارند که اگر با سرعت و چشم بسته بروی ممکن است پشتش چپ کنی و شاید بمیری شایدم نه؛ جایی که احتمال کم شدن فاصله نبض مرگ هست. لحظه هایی که شک  می کنی برای ریسک کردن؛ ممکن است یه تکانی به خودت بدهی و پا از روی گاز برداری؛ شایدم حتی پا بگذاری روی ترمز.
اما در دیر رسیدن امکان رو در رویی با واقعیتی هست که جایی انتظارت را می کشد که می شود تا ابد به تعویقش انداخت. وقتی رسیدنت گره بخورد با انتظار شاید آدمی...فرصتی... جایی... که روزی... آدم ها ترجیحشان به نرسیدن است. به رو در رو نشدن. به شاهد درد از دست دادن نبودن. به خلع سلاح نشدن وقتی شاید دیگر هیچ میدانی برای جنگیدن و بقا نیست؛ چون تنها تعریف به استیصال محض می شود؛ به فاجعه. کسی نمی خواهد با آن مواجه شود. فکر می کنم آدم‌ها هرگز نرسیدن را به دیر رسیدن ترجیح می دهند چون تسلیم قید "هرگز" می شوند. تلاش نمی کنند چون ممکن است دیر برسند. چون از پوچی هرگز هویت می گیرند. پوچی را انتخاب می کنند تا با نیستی مواجه نشوند. چون از امکان آن "آن" می ترسند. غافل از اینکه آن ترس سیال‌تر از این حرف هاست. خودش را با گستاخی در تمام حفره های روزمره‌گی می تواند پخش کند. در سکوت تعمیم پیدا می کند به همه زاوایا. آدم ها نمی گذارند ستوه به سمتشان بیاید خودشان پیشاپیش به پیشواز می روند. اما اگر هیچ تلاشی نکنی ولو دیر ولو دور ولو به سوی نیستی چطور می شود دنیای دیگری را دید؟ دنیای بزرگ‌تر از دنیای خود را؟ زندگی کسالت بار ترین حالت خودش را به آدم تحمیل می کند و این چیزیست که من را از آدم ها نا امید می کند.

Wednesday, October 29, 2014

Hello darkness, my old friend, I've come to talk with you again

ترسیده بودم. هیچ وقت آئینه در کیف ندارم. آن روز کاش داشتم. یک پیشبند پشت بازی تنم بود که یک سرمایی از همه  طرف می پیچید لای پاهایم. به دمپایی های پارچه ای نگاه کردم که چند سایز برای پاهایم بزرگ بودند. نشسته بودم لبه تخت  به پاهای آویزان نگاه می کردم.ظرف استیل کنار تخت را برداشتم که موقعیت طبیعی جلوه دادن امور را در سرو  شکلم  ببینم. اتاق سرد و سفید بود. می لرزیدم. به خودم می گفتم از سرماست ترس ندارد که. ترس داشت. باپاهای آویزان دراز کش شدم روی تخت. از حجم کلیشه ها کلافه شده بودم عین یک فیلم تکراری بود فضا. زدم زیر آواز برای خودم .صدایم اِکو داشت توی اتاق خالی. می رفت می خورد به درو دیوار برمی گشت دوباره به تنم. چشم هایم را بستم که آرام بگیرم. خوابم برد. خواب هزار تکه ای دیدم. پر خاطره؛ پر از دلتنگی های سرکوب شده. توی خواب شاهدی بودم پشت شیشه ای نم دار یا غبار گرفته. شیشه کِدِر بود. آن طرف شیشه اَبجه نشسته بود توی خانه اش در لاکان؛ کنار بخاری نفتی و سرم روی پاهایش بود. دست می کشید پشتم و برایم آواز می خواند. صورتش را نمی دیدم این دلتنگ ترم می کرد در خواب. دوست داشتم سربگیرد بالا چشم هایش را ببینم. صدای آوازش درست نمی رسید تنها زمزمه یک ترانه آشنا بود.سال های بعد از مرگ آقا بود. سال های که اَبجه صبح به صبح خورشید نزده نباید بیدار می شد که تریاک حَب شده و چای تلخ را کنار میز آقا بگذار که آقا با عصایش به گوشه میز بزند که این یعنی لیوان شاشم را بیاور. که اَبجه لیوان شاش آقا را بدهد دستش و استکان خالی را بردارد و پمپ آب را بزند که آب چاه بالا بیاید و عصازنان برود از نانوایی دِلجو دو تا بربری بگیرد برای صبحانه آقا. همان سال ها بود که بعد بی تابیِ مرگ آقا بالاخره آرام گرفته بود و می نشست رو بروی عکسش و برایم داستان جنگ های خانوادگی و قصه سربازهای روسی را می گفت که چطور به محل گاز کشی کردند و همان چهار کلمه روسی را که بلد بود دائم تکرار می کرد؛ که چطور هنوز خانه اَبجه گاز نداشت . بوی نفت داشت.
 بعد نمی دانم چه شد خواب پرید به کوچه های خاکی امامت شصت و چهارم مشهد. نشسته بودم روی دوچرخه موروثی؛ همان که توی عکسی در خمام پسرها یه وری بهش تکیه داده بودند و چشم هایشان پی لنز دوربین نبود. با بابا از این نوار رنگی ها گرفته بودیم همه جایش را باند پیچی کردیم که مثلا نو است که همان دوچرخه توی عکس ها نیست. توی خواب درست همان روزی بود که بابا اِلا و بِلا می خواست در سریع ترین زمان ممکن دوچرخه سواری یادم بدهد بدون کمک چرخ. اصلا به کمک چرخ اعتقادی نداشت. توی میلان خاکی مشهد پشت دوچرخه را می گرفت که پا بزنم. چند دور زدیم پاهایم نمی رسید. دوچرخه برای قدم بلند بود. باید یک طرفی می شدم همه زورم را می زدم که از این پا به موقع به آن پا برسم که دوچرخه رکاب بخورد؛ حرکت کند. حساب کار تازه داشت دستم می آمد. صدای خنده اش از دور آمد که آفرین برو برو. ترسیدم ؛ برگشتم پشت سر را نگاه کنم دیدم سر جایش ایستاده. خیلی دور تر از من. هول کردم از این همه فاصله. چنان کله پا شدم که  تا یک هفته سر دوتا زانویم می سوخت از خاک و خونی که بهش کشیده شده بودم.
  پرستار تکانم داد که بیدار شو. سه نفر دورم را گرفته بودن که آماده ای؟ نشستم سر جایم. گفتم آره. گفت دراز بکش. سریع دست به کار شدند. قلبم تند تند می زد.هنوز  توی خواب ها بودم. گفتم یه لحظه صبر کنید من یه تک پا بروم تا دستشویی. یکی از پرستارها نگاه برزخی کرد و گفت زود باش.. دستشویی همین بغل دست چپ است. با یه دست پشت پیشبند را جمع کردم. توی  دستشویی نشستم سر جایم. ترسیده بودم. به خودم گفتم زنگ بزنم بهش؟ نزدم.  گریه ام گرفت. یه فصل برای خودم همان جا گریه کردم و  برگشتم توی اتاق. منتظر بودند. یکی از پرستارها دست کشید پشتم که خیلی زود تمام می شود با یک حالی که بجنب ما عنتر مََچَل تو نیستیم. دراز کشیدم. دستم از درد به هیچ کجا بند نبودم ملحفه رو توی دستم مچاله کردم. چرا هیچ وقت از بابا نپرسیدم چرا پشت دوچرخه رو این قدر زود ول کرد؟ چرا ندوید سمتم که بلندم کند؟ که لااقل دوچرخه را از رویم بردار.  توی اون وضعیت یکهو یاد آخرین کشف درخت توت دم پراسپکت  پلیس و بدفورد افتادم که هنوز توت دارد. گفتم عوضش سرپا شدم می روم سراغ درخت. خنده ام گرفت از کلک هایی که سربزنگاه به خودم می زنم.
The Sound of Silence*

Monday, April 14, 2014

ای کاش که جای آرمیدن بودی


سه سال و نیمه بودم. پاییز یا زمستون بود یادم نیست. هوای مشهد خیلی خشک  خشک سرد بود. خونه حیاط بزرگه بود که حوض داشت و ما تابستون ها می رفتیم توش دست و پا می زدیم و ادای غرق شدن در می آوردیم. همون خونه ای  که خونه کیوان همسایه بغلمون بود و یه بار  که با هم قهر کردیم و درو پشت سرش بستم رفتم واستادم وسط حیاط اونم یه سنگ پرت کرد از اون ور در که راست اومد خورد پای چشم من و زیر چشمم ترکید.هنوز ردش هست. بعدش کاوه به تلافی این کار کیوان همسایه رو از روی تاب یه روز هولش داد و دستش شکست.  همون خونه ای بودیم که تابستونا تو ظل آفتاب پا لخت لب دیوار راه می رفتیم. کامبیز کیوان رو در کمدچوبی شون عکس های داریوش و اخوان ثالث رو زده بودن و وقتی می خواستن مامان بابا رو بپیچونن از پنچره می رفتن تو حیاط و از اون ور می زدن بیرون..
 من و مامان و کوهیار تو خونه بودیم که کاوه هراسون اومد گفت بعد مدرسه با بچه ها فوتبال بازی کردن و بعدش راه افتاده اومده خونه و کیفش رو یادش رفته با خودش بیاره. مامان نشست رو زمین پاهاشو باز کرد و شروع کرد به زدن خودش؛ همون جوری که سر مرگ ابجه و آقا خودش رو می زد. چاک پیرهنش رو پاره کردن که حالاچه خاکی به سرکنیم؟ چه جوری می خوای ثلث اول امتحان بدی؟کتاب از کجا پیدا کنیم این وقت سال برات؟  کاوه دم درگاهی هال واسته بود و ریز ریز گریه می کرد ؛ این قدری که سرآستین هاش خیس شده بودند. مامان خودشو جمع می کنه و دست کاوه رو می گیره که برند مدرسه ببیند می تونند کیف رو پیدا کنند یا نه. من از اینجا به بعدش رو یادمه قبلش هر حرفی که از اون روز زده می شه روایت بقیه است. کوهیار رو یادمه که یک سالش بود. مامان شونه هامو گرفت و گفت به من نگاه کن تو چشام درست نگاه کن. من باید برم مدرسه کاوه تا کیفش رو پیدا کنیم. تو باید خونه با کوهیار تنها بمونی و مواظبش باشی.فهمیدی؟ گفتم آره. گفت زود برمی گردیم. نترس؛ خیلی زود برمی گردیم. سروسینه زنان دست کاوه رو گرفت راه افتادن سمت مدرسه اش. تا اینجای داستان رو یه چیزایی یادمه. از اینجا به بعدش رو خیلی خوب یادمه؛ مامان متکا بزرگه رو گذشت گوشه هال کوهیار رو خوابوند روش و به من گفت بگیر کنار کوهیار بخواب. دراز کشیدم کنارش چشم هامو بستم. در خونه رو بستن. از حیاط هنوز صدای مامان می یومد که داشت نذر می کرد اگه کیف کاوه پیدا شه پول بندازه تو حرم . رفتم پشت پنچره؛ قدم یکم از  لب پنچره بلندتر بود. نگاشون کردم که داشتن دور می شدن تو حیاط.  از وسط راه باریکه بین درخت های گیلاس رد شدند ودرو پشت سرخودشون بستن. برگشتم وسط هال کوهیار رو نگاه کردم که خوابیده. شروع کردم به گریه. ترسیده بودم. یه جوری گریه می کردم کوهیار بیدار نشه. دراز کشیدم کنارش و بغلش کردم. این قدر گریه کردم که خوابم برد.

دوتایی نشسته بودیم توی وان آب گرم و داشتیم حرف می زدیم. کف های روی آب رو با دست می گرفتیم می ذاشتیم رو پرو بال همدیگه. وان کوچیک بود برای دوتامون. به زور جفت و جور شده بودیم سرجامون. همش نگران بودم مثل دیروز از جام بلند شم وان رو خون برداشته باشه. می گفت نگران نباش؛ خونه دیگه. گرمم شده بود. حموم بوی شمع و شامپو می داد. آیینه رو بخار گرفته بود. موبایل رو یه وری گذاشته بودیم رو در پوش توالت که نوبتی موزیک بذاریم. اون همه نوبت هاشو یه آهنگ گذاشت. هر بار می خوند باهاش و کیف می کرد. گفت قشنگ نیست؟ قشنگ بود. داشتیم لابه لاش حرف می زدیم. کله ام مثل اسفنج شده بود. کلمه ها به محضی که از دهنش در می یومدن جذب اسفنج می شدن و سریعا کف مغزم ته نشین می شدند. بغضم گرفته بود. گلوم می سوخت. سوالی رو پرسیدم که می دونستم جوابش چیه ولی خودم رو آماده نکرده بودم که توی همون لحظه جوابش رو بشنوم. همون جوابی رو داد که فکر می کردم. هول شدم. دست هامو گرفتم دو طرف وان که ازش بیام بیرون. سرم گیج می رفت.گفت کجا می ری؟ چرا این سوال رو پرسیدی؟ از تو وان دور شده بود برام. یه وجب جا بود ولی این قدر  دور شده بود که قدر یه نقطه می دیدمش. حوله رو پیچیدم اومدم بیرون. آهنگ داشت می خوند. یکم دورو برم رو نگاه کردم. گفتم چی کار کنم؟ چرا این جوری شد؟ ترسیده بودم. تو دلم گفتم باید برگردم. امشب؛ فردا هر چه زودتر. با بغض و یه لبخند کج ماسیده شروع کردم لباس پوشیدن. یه دیوار اتاق سرار آیینه بود. داشتم موهامو بالا می بستم که از تو آیینه دیدمش حوله پیچ از تو حموم اومد بیرون. گفت کجا داری می ری؟ لباس بیرون پوشیده بودم. گفتم می رم این پایین سیگار بکشم. گفت نرو. بمون. گفتم برم یه نخ سیگار بکشم بیام بالا. نگران بود. دستاشو می کشید به هم و چشم هاش از نگرانی دو دو می زد. گفت منم می یام. گفتم نه می خوام تنها برم این پایین یه نخ سیگار بکشم بیام. گفت نرو من می میرم از نگرانی. گفتم باید برم زود می یام. گفت زود برگردی. دم در باز بهم گفت نرو. رفتم از در بیرون پیچیدم راست این قدر راست راست پیچیدم که گم شدم. سر یه چهارراهی که بوی دود و بلوط می داد با بلندترین صدایی که می شد زدم زیر گریه. این قدر گریه کردم که زانوهام شل شدند. وقتی برگشتم بالا؛ بغلم کرد. دستام مال خودم نبودن. تو آیینه می دیدم افتادن دوطرفش و هیچ تکونی نمی خورند. خیلی بغلم کرد این قدر که داشت خوابم می برد تو بغلش. 

Tuesday, November 19, 2013



“بعد پرنده‌ها مثل فواره به هوا برخاستند. با نگاه دنبال‌شان کردم، دیدم که بی‌وقفه اوج می‌گیرند. تا آنجا که دیگر باورم نمی‌شد که باز بالاتر بروند، و گمان کردم این منم که سقوط می‌کنم. این بود که ریسمان‌ها را محکم گرفتم و از فرط ضعف به آرامی تاب خوردم”
 
— کافکا: بچه‌ها در جاده‌های روستایی- ترجمه علی‌اصغر حداد

از بساط 

Tuesday, February 12, 2013

Childhood's end, Your fantasies merge with harsh realities

کلاس اول ابتدایی بودم. هفته اول مدرسه می خواستم بمیرم. یعنی غم زندگیم از پشت همون نیمکت تو دبستان شهید محمود پایدار مشهد شروع شد. بچه لوسی نبودم. تو خونواده پرجمعیتی بزرگ شده بودم که کسی برای کسی وقت نداشت. بابا باید شکم ماها رو سیر می کرد. مامان باید تروخشکمون می کرد. وقت نمی  رسید به اینکه اگه ساکتی لابد یه مرگیته لابد یکی باید بیاد جلو بپرسه حالت رو. بچه زود جوشی بودم. اسباب بازی هامو به هر بچه ای که از راه می رسید می دادم. مثل الان به تخمم هم نبود که بخوام حرص بزنم واسه اینکه آت و آشغال بیشتری دور خودم جمع کنم. مهدکودک هم رفته بودم یعنی قبل اینکه مدرسه شروع بشه پشت نیمکت بودم. با بچه های مهد دعوا کرده بودم آشتی کرده بودم. مربی زده بود دمار از روزگار همه مون در آورده بود. با همه این ها نمی دونم اون هفته اول کلاس اولم چرا این قدر سخت می گذشت بهم. بابا منو پیاده کرد دم مدرسه.یادم نیست درست کامبیز یا کیوانم بودند. یکم این پا اون پا کرد. دیرش شده بود. گفت خودت می ری؟ دستش رو سفت گرفته بودم. دستم تو دستش عرق کرده بود. گفت ببین اونجا صفه کلاس اولی هاست برو تو صف  واستا. دستش رو ول نمی کردم. شروع کرد به زدن کلکی که تا الانم پاش بیفته می زنه بهم. گفت تو که دختر قوی هستی. ترسیدی؟ یه جوری پرسید ترسیدی لبام رو غنچه کردم سرم رو تکون دادم که یعنی نه. بعد دستم رو از دستش کشیدم بیرون. یه قدم رفتم جلو. گفت برو دیگه. پامو گذاشتم تو حیاط مدرسه برگشتم دیدم داره می ره. بعد جمع امون کردن بردن سرکلاس. جام کنار پنجره بود. شروع کردم ریز ریز گریه کردن. معلم اومد گفت دختر گلم گریه نکن. می خوای برات آب بیارم. دلت برای مامانت تنگ شده؟ چرا گریه می کنی؟ یه میله بلند کنار پنچره بود پرچم ایران اون بالا. گفتم نه باد می زنه به پرچم گریه ام می گیره. گفت چی؟ پرچم چی می شه؟ گفتم خانم باد می خوره به این پرچم ما گریه امون می گیره. یک هفته بساط همین بود. زنیکه دیوانه نکرد جامو عوض کنه. لابد فکر کرد  دارم زر می زنم. زنگ تفریح ها می رفتم زیر  سکوی کنار پنچره وا می ستادم باد می زد به پرچم گریه ام می گرفت. غصه ام می شد.

کلاس دوم ابتدایی بودم مامان رحمش رو عمل کرد. یه هفته خونه نبود. صبح ها با بغض بیدار می شدم . شب ها با بغض می خوابیدم. کوهیارو سفت بغل می کردم می خوابیدم. نگاش می کردم خوابیده تو دلم می گفتم آخی بچه است. حالیش نیست چی شده. بعد واسه کوهیار می نشستم رو پله های دم اتاق پسرا گریه می کردم. جورابام لنگه به لنگه بود. مقنعه ام اتو نداشت. دستم می موند گوشه دفتر این بالای برگه های دفتر مشقم تا می خورد. خیلی زشت می شد. معلم بهم می گفت نکن همچین. می گفت مداد می ذارم لای انگشتت اگه یه بار دیگه ببینم دفترمشقت این شکلیه. اون روز صبح تا اومد سمتم واستادم سرجام. می لرزیدم. دهنش رو باز نکرده شاشیدم تو خودم وسط کلاس. این قدر جا خورده بود که تته پته می کرد. گفت کاریت ندارم. اشکال نداره. بیا ببرمت سرایدار تمیزت کنه. هی می گفت کاریت ندارم بیا. شاش راه افتاده بود وسط کلاس. گفتم مامانم داره می میره. بردنش بیمارستان. من می دونم می میره. اومد بغلم کنه. یه قدم رفت عقب. رفت سرایدارو صدا زد. یه خانم مسنی بود. با یه دست بلندم کرد. برد لباسام رو عوض کرد. همین طور که داشت شلوارم رو می شست برام شعر می خوند. قربون صدقه ام می رفت. چایی نبات فوت می کرد هورت بکشم. چادرش رو داده بود بکشم دورم سردم نشه کون لخت. می گفت بچه یتیم این. دل بچه تیم شکستن نداره. اشکاش رو پاک می کرد. باز برمی گشت منو نگاه می کرد می گفت بمیرم واسه غصه ات بچه ام. بمیرم.

فرداش همه باهم رفتیم بیمارستان ملاقات مامان. روی یه تخت بلندی بود. پف کرده بود. یه دسته گل گلایل کنار تختش بود با یه بسته شیرینی. کوهیارو کاوه دستم رو ول کردن دویدن سمت مامان. به یه چشم بهم زدن پریده  بودن روی تخت. مامان رو می بوسیدن  و می خواستن شیرینی بردان از جعبه کنار تخت. من مونده بودم کنار در. این پا اون پا می کردم. مامان صدام زد برم پیشش. نمی تونستم برم. همین جور نگاش می کردم. مامان به بابا گفت چرا می ترسه بچه از من. بابا گفت می ترسی سارا جان؟ بابا نترس. غریبیش گرفته حتما.



Thursday, February 7, 2013

آخرین تکه فویل فلزی که می شد روی غذایی که از شب قبل مانده کشید و فردایش خورد را مچاله کردم. یکم نگاه کردم به توپ نقره ای توی دستم ، برای گرفتن راه آب وان کافی نبود. زیادی کوچک بود. دست اندختم به آخرین قفسه و فویل پلاستیکی را کشیدم پایین. توپ فلزی را پلاستیک پیچ شده گذاشتم جلوی راه رفتن آب را بگیرد تا ظرف ها را توی ماشین ظرفشویی می چینم وان پر  شود.  صدای آب را از آشپزخانه می شنیدم. ظرف ها را تند تند می چیدم توی ماشین . سرم را می چرخاندم تا وان را ببینم، از آشپزخانه فقط گوشه وان معلوم بود. به محض اینکه سرم را برمی گردانم سمت ردیف لیوان های کثیف تصویر بعدی که می دیدم سر ریز شدن آب وان بود. دوباره بر می گشتم و پشت سرم را نگاه می کردم و سعی می کردم با گوش کردن به صدای آب بفهمم چقدر از حجم وان پر شده. گفتم مثل شمردن تعداد قدم ها از بالکن تا اتاق خواب مثلا. دلم طاقت نیاورد. یک دور رفتم با دست های روغنی وان را از بالا نگاه کردم. یک سومش هم پر نشده بود. حساب کردم تا همه ظرف ها را بچینم توی ماشین پر می شود ولی باید زود بپرم حوله را از روی در که آویزان کرده ام که خشک شود چنگ بزنم و بپرم توی وان. دوباره برگشتم سمت ظرف ها. ماهی تابه ها زیادی روغنی بودند. باید یک دستی با اسکاچ بهشان می کشیدم قبل اینکه توی ماشین بگذارمشان. اینجا بود که فهمیدم توی محاسباتم اشتباه کردم رسما. چون روشن کردن شمع ها و گذاشتن لپ تاپ روی در توالت فرنگی را برای گوش کردن به موزیک حساب نکرده بودم. ظرف ها شلپ شلپ می زد. قابلمه ها می خوردند بهم. لیوان ها می خوردند به پیش دستی ها و بشقاب ها. صدای آب از حمام کلفت می آمد. یک جور پری . یک جوری که هر بار می گفتم تو عمری این بار که سرم را برگردانم آب خانه را برداشته. در ماشین را کوبیدم و دگمه شستن ظرف ها را زدم  و پریدم که لخت شوم. توی فاصله برداشتن لپ تاپ و حوله لخت شدم قبل اینکه شمع ها را روشن کنم انگشت کوچک شست پام خورد به گوشه در حمام. پای راست را که گذاشتم توی وام پای چپ هنوز کامل فرود نیامده بود توی آب که شاشیدم سرپا از شدت استرسی که توی ده دقیقه کشیده بودم. بعد هم دیدم حال ندارم آب را عوض کنم. نشستم گوشه وان پاهایم را بغل کردم یک آهنگی را این قدر گوش کردم که تصویر فرسایش آن ده دقیقه را برای همیشه پاک کنم از ذهنم که نشد. 

Thursday, January 17, 2013


 پریروزثمین را بردم محله محبوبم.فهمیدم چقدرخوب است دست کم چهارتا جای باحال یک محله را حتی در شهری که اصلا دوسش نداری بلد باشی و دست رفیقت را بگیری ببری نشانش بدهی. این قدر حرف داشتیم بزنیم که اصلا نفهمیدیم چی شد آن چند ساعت گذشت. کتابفروشی دبش آن محله را نشانش دادم. از بازار هفتگی شلغم خرید. رفتیم توی فرش فروشی دست کشیدیم روی رنگ ها و شروع کردیم به دیزاین خانه های خیالی مان. فرش را انداختیم وسط حال. کف اتاق. آن پارچه های رنگی را با میخ های رنگی زدیم به دیوار. بعد که قیمت فرش ها و گلیم ها رو دیدم دممان را گذاشتیم روی کولمان رفتیم آن کافه نبش خیابان نشستیم. با آن لاک سبزی که با ژاکتش ست کرده بود و شیر می ریخت توی قهوه اش خیلی خوشگل شده بود. ثمین مثل ضماد می ماند خودش را می مالد به زخم و زبیل های آدم.

نیویورک خانه امید بودیم توی حیاط با بهار  و ثمین و امید و کامبیز دور میز فلزی سیاهی نشسته بودیم و سیگار می کشیدم. امید از خاطرات زندانش می گفت. قبلش در حال مزخرف گویی محض بودیم. سرمان یکم گرم بود از شرابی که خورده بودیم. اصلا یادم نیست چی شد که امید شروع کرد با جزییات از لحظه دستگیری تا آزاد شدنش را تعریف کردن. داشتم یخ می زدم. ماکارونی بارگذاشته بودم به بهانه سرزدن به غذا می رفتم توی آشپزخانه یه قلپ شراب می خوردم که بغضم پایین برود نمی رفت.دلم طاقت نمی آورد برمی گشتم خودم را جا می کردم توی صندلی و دندان هایم را وقت تعریف هاش فشار می دادم بهم. یک جاهایی صدایش در نمی آمد بغض می کرد. ریده بودم توی خودم. طرف دردهایش را تنهایی کشیده بود سال ها بعد بود داشت تعریف می کرد من 
را دیدید؟ همه سرتکان دادیم.  irreversible احساس می کردم باید کاری بکنم برایش. برای آن سال هایش. پرسید فیلم
گفت یک جایی به آن نقطه غیرقابل  بازگشت می رسیدم که می دیدم که دارم ردش می کنم. می دیدم دارد تمام می شود. بعدش عوض می شوم برای همیشه. یک چیزی می شوم که هیچ وقت خودم نیستم. بلاییست که این ها سر من آوردند. تمام زورم را زدم آن نشود. آن اتفاق برایم نیفتد. خیلی داشت دهنم صاف می شد نفهمیدم مستقیما به من گفت یا به جمع که مواظب باشیم از آن خط آن لحظه آن نقطه غیر قابل بازگشت نگذریم که تمام شود. که دیگر نشود هیچ چیزی را به یک دقیقه قبلش برگرداند. 
نه سر زمستان هشتادو هشت یا ماجرای فرار شبانه ام از ایران و پناهندگیم هیچ کدام این قدر انرژی از من نگرفت که از سه ماه پیش دارم زور می زنم از آن خط و آن لحظه رد نشوم. ابعاد ماجرا اصلا با آن موقع ها قابل مقایسه نیست. حالا گیرم آن موقع ها حسم چیزی شبیه خالی شدن پشتم بود. این بارآخری زیر پایم خالی شد. اما خیلی خوب ردش کردم

پریروز که با ثمین داشتیم هر و کر کنان شلپ شلپ می زدیم توی باران و چاله های آب فهمیدم این بار هم به خیر گذشت. پارسال این روزها  داشت آن چهل روز گرفتن مرضیه و پرستو می گذشت. چقدر من و معین بهم دلداری می دادیم امروز ولشان می کنند فردا ولشان می کنند. توی کتابخونه ام چراغ ها را خاموش روشن کردند و یک موزیک خوبی را گذاشتند با صدای بلند پخش شود. یعنی وقت تمام است ساعت ده می بندند درها را. کف خیابان ها نمک پاشیدند امشب شاید برف ببارد.. 

Friday, December 28, 2012


دیروز با کوهیار رفتیم مغازه هدفون فروشی. بارها از بخشی که هدفون ها تروتمیز یه گوشه چیده شده بودند گذشته بودم و خیالم هم نبود که بروم سمتشان. کوهیار دیشب توی مغازه  یکی از هدفون های ردیف را برداشت و داد دستم و گفت این آهنگ رو گوش کن. یک آهنگی از الویس پرسلی بود. حس کردم یک چیزی توی مغزم ترکید. خون رسید به گوش هایم. عینکم را برداشتم و دوباره گذاشتم. آهنگ تمام شده بود. زدم آهنگ بعدی و آهنگ بعدی. کوهیار گفت حالا بیا بریم یه چیز دیگه ای نشونت بدم یا همچین چیزی. دلم نمی آمد پا از مغازه بیرون بگذارم. رفتیم یک مغازه ای در طبقه بالای پاساژ. دست و پاهایم شل شده بودند جلوی هدفونی به آن نابی. شروع کردیم به گوش کردن آهنگ های محبوبمان. فهمیدم دو نوع هدفون توی دنیا وجود دارد. "نویز کنسلینگ"ها قشنگ قطع ارتباط با دنیای بیرون از گوش هایتان است. یه فضای از هوای گوش را می گیرد که بعد از پلی شدن عمرا صدایی از دنیای بیرون را بشنوید. همان هایی که وقتی چیزی ازشان پخش می شود کنار گوشتان هر چقدر کسی صدایتان کند نمی شنوید و دنیا به تخمتان است. دسته دوم اما نه. می شود یه چیزهایی از صداهای بیرون را شنید. همین طور سرپا موزیکی بود که انتخاب می کردم و پلی می کردم. آهنگ های دلخواهم را که تمام هفته های گذشته بارها و بارها بیشتر از هر زمان دیگری وقت دویدن گوش کرده بودم. یک چیزهای صاف و شفافی را می شنیدم که قبلا نشنیده بودم. بعد تازه برای اولین بار فرق اساسی ضبط خوب وبد موزیک را فهمیدم. یک لایه هایی از آهنگ آن زیر میرها هست که فقط با کیفیت خیلی بالا می شود متوجه حضورشان شد. یک چیزی آن زیرهاست که همیشه آنجا بوده و شما حتی روحتان خبر نداشته.درست مثل این عینک دوربین نزدیک بینی که الان زدم.قبل از عینکی شدنم حرکت برگ درخت ها و دسته پرنده ها یک توده و حجمی از فضا بود حالا جزییات را درست و دقیق می بینم.فرق دانه های درشت شکر را از نمک با عینک می فهمم.از دیشب دلم خوش است. یادم نمی آید آخرین بار کی این قدر از چیزی لذت برده باشم. شاید اولین باری که با دوربین آنالوگ عکس گرفتم و صدای چیلیکش را شنیدم و وقت ظهور عکس  می دیدم ذره ذره یک چیزهایی روی کاغذ شناور روی آب ظاهر می شد.شاید اولین گزارشی که نوشتم و توی روزنامه چاپ شد و اسم خودم را زیر نوشته دیدم. شاید آن سال عید که بعد یازده سال همه دور هم بودیم. آن لحظه سال تحویل. یعنی این قدر حال خوشی داشتم. زیادی دارم دست و پا می زنم و آخر هم حس می کنم طرف نمی گیرد برای توضیح حال خوشی که از دیشب دارم. یک درجه از تجربه کیفیت و ارگاسم ایده آل را نمی شود انتزاعی و با ادا و اشاره به بقیه حالی کرد مخصوصا اگر خودتان هم  توقع این میزان لذت را نداشته باشید. 
سر دوتا از آهنگ ها که کلا یادم رفت توی مغازه ام بین آن همه آدم. به خودم که آمدم دیدم چند نفری دارند برو بر به میخ شدن من آن گوشه مغازه نگاه می کنند. مثل الان که کلا می خواستم از خوشحالیم از تولد کوهیار بنویسم و فقط از کادوی تولدش نوشتم

Saturday, December 8, 2012

*I wish I was beside her but I'm not there,I'm gone






*"I'm not there" By Bob Dylan via keshom


صبح یکشنبه است  یا همون صبح جمعه.  سرکار نمی رم. بیشتر از دوماه می شه که کل آخر هفته ها رو دو شیفت کار کردم. دیروز دزد زد به حسابم. پریروز رفته بودم از کافه تریای کالج قهوه بگیرم که سر امتحان فاینال حواسم بهتر جمع شه. کارتم کار نکرد. گفتم ببین چی شده. خودش درست می شه یه ساعت دیگه. بعد اومدم خونه حسابم رو آن لاین چک کردم دیدم هیچی پول توش ندارم.  لیست خرج کرد هفته پیشم رو در آوردم دیدم همون دو روزی که توی هفته مریض افتاده بودم گوشه خونه تب و لرز داشتم سه تا می پوشیدم دو تا می کندم دوباره دو تا می پوشیدم سه تا می کندم یه بابایی با کارت من داشته برای خودش از استارباکس قهوه می خریده و کفش خریده و  یه پولی هم دستی از حساب برداشته برای بعدا.کارتمم جلوم بود. خیلی شرمنده و سرافکنده که یعنی من همچین غلطی نکردم.بانکیه گفت لابد یکی یه جایی به اطلاعاتت دست پیدا کرده. سریعا بررسی می کنیم. باورم نمی شد. مثل تصادف که فکر می کردم برای بقیه اتفاق می افته نه برای من. تصادف کرده بودم سر فتحی شقاقی تو یوسف آباد. پراید سفید زده بود بهم. این قدر سریع اتفاق افتاده بود که اصلا نفهمیده بودم چی شده. همین طور که کج افتاده بودم روی زمین و فکر می کردم ی دوربین از بالا داره بهم نزدیک می شه و الان که خون کله ام تمام آسفالت رو قرمز کنه به خودم می گفتم اا من تصادف کردم. جدی جدی تصادف کردم.
دیشب با همکارهام  به مناسبت تموم شدن این ترم  رفتیم یه جایی آبجو بخوریم بعدش رفتیم همون بغل قلیون کشیدیم. هنوز تب دارم. قلیون کشیدم نفسم بالا نمی یاد. یکشنبه ها بانک بازه. تنها کت قشنگ و درست حسابی که دارم رو گذاشتم کنار دستم و دارم سرچ می کنم چه جور بشورمش به گند کشیده نشه و قابل پوشیدن باشه. چایی الان دم می یاد. دوباره شروع کردم به دویدن می خوام تا بانک بداوم بعدش هم برم تو پارک جنگی همون دور و بر بدوام. به کوهیار قول دادم اتاق رو هم تمیز کنم. همون دیروز زنگ زدم بانک حسابم کارت مارت همه چی رو بستم.کاش پولم رو پس بده بانک. پس انداز سفرم بود. جمله آخر رو دوباره خوندم دوباره آه کشیدم.

Sunday, November 4, 2012

I'm crying in ways of the nightbird

پنچ شنبه ساعت یازده ظهر سه سال پیش شروع کردیم به درست کردن میرزاقاسمی. باند های کامپیوتر را آوردم دم در آشپزخانه تا همین طور که داریم سیرها را ریز می کنیم و بادمجون ها را روی گاز  کبابی صدای موزیک رابشنویم. سیرو بادمجان زیاد آمد.شروع کرد به درست کردن ماست بورانی و ماست موسیر. پای راستش را آورده بود بالا تکیه داده بود به زانوی چپش که تعادلش حفظ شود.بعداز اینکه لباس های شسته شده را ریخته بودم توی خشک کن نشسته بودم روی کابینت. نگاهش می کردم که با دقت سیرها را رنده می کند و توی ماست چکیده هم می زند. بادمجان کبابی ها رامی کوبید تا خوب له شوند و با ماست هم می زد. یکم سیر رنده می کرد یکم بادمجون می کوبوند یکم سرش را بالا می گرفت به من نگاه می کرد ببیند چه می گویم. اصرار داشت که باور کنم همه این کارها را اولین بار است که می کند. به من می گفت به چیزی دست نزنم. راهنماییش نکنم.بگذارم خودش از پس همه چیز بربیاید. بوی غذا خانه را برداشته بود.آشپزخانه با آن همه ظرفی که کثیف کرده بود جان گرفته بود.هرکس از در می آمد تو حجم ظرف های کثیف و شلوغی آشپزخانه را می دید فکر می کردمراسم درست کردن چلو مرغ برای هفت هشت ده نفر مهمان است.  نشستم دم در آشپزخانه کنار باند بساط عوض کردن خاک گلدان ها را پهن کردم. خاک گلدان شمعدانی قرمز و حسن یوسف را عوض کردم.
 دو دست لحاف تشک اضافه داشتم گذاشته بودمشان گوشه اتاق و یه روکش قرمز کشیده بودم سرش شده بود مبل اختصاصی. می شد رویش دراز کشید پاها را تکیه داد به دیوار کتاب خواند. نشسته بودیم رویش. گرفت موهایم را با دست هایی که هنوز بوی سیر می دادند بافت.عصر پنچ شنبه سه سال پیش بود. دوتایی روی تخت یک نفره طاق باز دراز کشیده بودیم.جا کم بود چفت هم بودیم. با گردن کج زل زده بودیم به شاخه درختی که تا لب پنچره اتاق رسیده بود. باد تکانش می داد.صدای خنده مشتری های رستورانی عربی نزدیک خانه که توی حیاطش نشسته بودند شنیده می شد. از روی تخت تا میزتحریر که کامپیوتر هم گوشه اش بود دو قدم فاصله بود. نوبتی از روی سرهم می پریدیم موزیک را عوض می کردیم. شاخ بازی درآورده بودیم سر گوش کردن آهنگ ها. هر کس چیزی می ذاشت نفر بعدی باید سریع حدس می زد که آهنگ چه گروهیست .هر کس دیر می گفت می سوخت. دستش را بلند کرد از کتابخانه بالای سرتخت سعدی را در آورد. فال گرفتم دادم دستش بخواند:" گر تو را خاطر ما نیست خیالت بفرست."
شبش رفته بودم کافه کهن. هفت تیر توی کوچه مسجد. کوچه بهارمستیان. احسان تنها بود رفته بودم کمک دستش که بهم بگوید چطور پاستا و قهوه و چیپس و پنیر درست کنم. زنگ زد گفت بیا بیرون دم کافه توی ماشین. ذوق کرده بودم.دلم قنچ رفته بود.همین طور که  دست های خیسم را می مالیدم به پیشبند تا خشک شوند نشستم توی ماشین. این آهنگ را گذاشت پخش شود. هیچ روزی قدر آن روز زندگی نکردم.


Wednesday, October 24, 2012

تو راه  برگشت به خونه یهو پیچیدم توی یکی از مجتمع های نزدیک خونه. رفتم نشستم تو دفتر مجتمع گفتم بله دنبال خونه می گردم. آقاهه سریع شروع کرد به بازار گرمی. همون دم گفتم می خوام خونه هاتون رو حتما ببینم؛ امکانش هست؟ گفت چرا نیست. بعد نقشه کل ساختمون رو گذاشت زیر دستم. مدل همون نقشه هایی که بابا رو کاغذ پوستی می کشید.تو یه چشم بهم زدن فهمیدم چی به چیه.
 گفت خونه چند اتاقه می خوایید؟ گفتم هر چند تا دارید. یک خوابه؛ دوخوابه یا استودیو. گفتم همه شون رو می خوام ببینم. گفت نگفتید چندنفرید. گفتم نمی دونم هنوز بستگی داره. یارو یکم هاج و واج نگام کرد بعد یه لحظه چشاش شکل اکی یوسان شد با اون خنده گفت آها. منتظر نفر سومید. پس حتما دوخوابه هامون رو باید ببینید بچه جای  خودش رو می خواد. گفتم بله حتما همین طوره. گفت پس چرا گفتید استودیو رو می خواید ببیند؟ تا بیام دهنم رو باز کنم گفت آ شاید مادرمجرد هستید. حالم گرفته شده بود. مهلت  چاخان کردن رو ازم گرفته بود. خودش گفته بود و خودش هم باورش کرده بود. مجال نمی داد حرف بزنم . 
یکم از شرایط و مزایای خونه های مجتمع می گفت یکم از اینکه خیلی جونم و حالا که اول حاملگیم بهتر فکر یه پدر برای بچه باشم. پرسید خونه های کدوم طبقه ها رو می خوام ببینم گفتم هر چی بالاتر بهتر. ویوش هم به سمت درخت ها و دریاچه پشت مجتمع باشه. آسانسورش یکم از قبر عمودی دو نفر بزرگتر بود عوضش بوی پیاز داغ می داد. دوست داشتم حداقل سه چهار بار دگمه ها رو پشت سر هم بزنم در آسانسور بیخود بازو بسته بشه و  شش هام رو از بوی پیاز داغ پر کنم.
 طبقه دهم پیاده شدیم. اولین خونه دو اتاق خوابه بود. تر تمیز. جا خوردم از این همه تمیزی. انگار نوساز باشه. گفتم چطور؟ گفت هر سه سال یه بار همه چی رو نو می کنیم. رفتم تو دستشویی برق می زد. شامپو ها رو چیدم روی طاقچه گوشه حموم. مسواک ها توی جا مسواکی.  شمع های رنگی چیدم دم توالت فرنگی. زیر پایی دم حموم رو ست کردم با پرده وان حموم. آبی؛ شایدم سبز. ترجیحا نقش و نگار داشت. سیفون رو کشیدم خوشبخو کننده رو زدم و خودم رو تو آيينه نگاه کردم. 
از توی توالت یه در باز می شد می خورد تو کمد. کمد که نه یه نصفه اتاق که توش می شد سرپا ایستادید وچرخید و لباس ها رو مرتب  منظم برهم چید. تا کردنی ها اون گوشه توی کمد. آویزون کردنی به ترتیب گرما سرما پشت هم.  کفش ها تو قفسه بالا. سبد لباس کثیف ها خالی بود. از تو کمد یه در باز می شد به اتاق خواب. تخت خواب اون گوشه سمت راست بود. همیشه تخت خواب هام اون گوشه سمت راست بوده. رو تختی رنگی. کوسن های بافتنی مامان روش. رو پاتختی آخرین کتابی بود که داشتم می خوندم روی جلدش نوشته بود"  روسلان وفادار؛فاجعه وفاداری در دوران اسارت" . کتاب خوبی بود نمی دونم چرا خوندنش کش اومده.نور افتاده بود روی روتختی. باد خنک می یومد تو پرده رو تکون می داد.
 از در رفتم بیرون رسیدم تو هال. چرخیدم سمت در ورودی. خونه رو از دم در دستشویی شروع کردم باز. مبل های سفید قشنگ چیده شده بودند. یه تک مبل قرمز نزدیک پنچره بود. کتابخونه وسط خونه. به به چه گلدون هایی لب پنچره بود. همه جا گلدون های قد و نیم قد خوشگل بودند. چه پرده ای. چه نوری. از پنچره که بیرون رو نگاه میکردی درختای برگ رنگی رو ردیف ردیف می دیدی. داشتم بر می گشتم سمت آشپزخونه پام خورد به میز وسط هال. دیدم روش میوه چیدم. دو تا ظرف توت فرنگی و گیلاس توی ظرف های سفالی آبی. رنگ از سرو شکل خونه می بارید. گرامافون اون گوشه داشت برای خودش فرانک سیناترا می خوند.  رو در یخچال پر بود از عکس. به موهای بافتم تو یکی از عکس ها نگاه می کردم که آقاهه گفت بریم خونه بعدی رو ببیند. منتظر اومدن آسانسور که بودیم بهش گفتم می خوام بچه ام رو بندازم. 

Wednesday, September 12, 2012

ماتاب شبان، ماتاب شبان، آیما آیم، آیما آیم

هفت تا از دوست های مشترک من و کوهیار به اضافه دو تا از پسر خاله هامون پریشب دعوت بودند خونه ما تو رشت.  شب قبلش مامان زنگ زد که شام چی دست کنم.گفت: ماکارونی و سالاد الویه و کتلت درست  کنم خوبه؟ گفتم:میرزاقاسمی درست کن با قرمه سبزی.گفت: نپرسیدم  تو چی دوست داری درست کنم؛ خودم می دونم اومدی چی درست کنم. سه تا عکس گرفتن توی خونه که توی دوتاشون مامان بابا نشستن وسط و بقیه دوره اشون کردند.عکس ها رو سیو کردم. زوم می کنم روی گوشه گوشه عکس ها. بابا پیرهن آبی پوشیده و دست هاشو بهم گره زده مثل عمه بزرگه که تیک داشت دست هاش رو گره کنه بهم و تند تند تکونشون بده. عکس ها رو با سرعت عقب جلو می کنم که آدم ها توش جون بگیرند و حرکت کنند. بابا کمترین حرکت رو داره.همون ژست همیشگی خودش رو گرفته؛ نشسته اون گوشه. مامان  پیرهن دامن نخی قهوه ای که از سارا خانم تو بازارچه تختی خریده تنشه. موهاش رو همون رنگ قهوه ای تقریبا روشن کرده که یکم رنگ ها رفته عقب و باید همین روزها بساط رنگ کردن رو راه بندازه و وقتی جلوهاشو رو با اون فرچه؛قلمو رنگ گذاشت صدام کنه بیام براش عقب موهاش رو رنگ بذارم و آخرشم از دستم بگیره  بگه:بده به من خودم بهتر از همه تون رنگ می کنم. همه مون یعنی من؛ چون هیچ وقت موهاش رو توی آرایشگاه رنگ نکرده.دستش رو گذاشته رو شونه افراز و وحید پسرخاله هام. این خونه آخرین خونه ای نیست که  ما دیدمشون اون تو. چند ماه پیش اسباب کشی کردند.مامان قاب عکس کامبیزکیوان رو هنوز می ذاره روی تلویزیون. عکس های ما هم دور برشونه.یکی از این جانونی های حصیری خوشگل هم روی اوپن هست. یخچال تازه خریدند. روی در یخچال یکی از عکس های دسته جمعی مون رو زده با یه سری عکس دیگه که هر چقدر زوم می کنیم نمی دونم کدوم هاست. رضا دست راست مامان روی صندلی نشسته؛ می گه هر بار که آدم می خواد در یخچال رو باز کنه آب بخوره با شماها  چشم تو چشم می شه. پنچ تا گلدون سرسبز قدو نیم قد روی طاقچه است. اتاق خواب ته یه راهرو توی عکس که تاریک و تارافتاده. یه دسته گل مصنوعی زرد هم گوشه هال روی یکی از عسلی هاست. غیر از اینا همه وسايل همون وسایل هاست که بیشتر از ده ساله ازاین خونه به اون خونه جمع شدند دوباره پهن شدند. مبل ها؛فرش ها؛ میز تلویزیون؛ کریستال های توی ویترین؛ رو میزی ؛قابلمه و بشقاب ها؛پرده؛ بشقاب سفالی های آبی که فرین برای مامان تو پراگ خریده بود و خیلی دوسشون داره هنوز روی دیوارند. همه چیز همون طوری که توی همه این سال ها بوده با همون نظم  و سلیقه  مامان و بابا دور هم چیده شده. 
همه چیز سر جای خودشه. انگار هر لحظه ممکنه سرزده من زنگ خونه رو بزنم برم تو. مامان نشسته روی مبل های چوبی با روکش قرمز و بابا دوتا بالش گذاشته زیر سرش و دراز کشیده جلوی تلویزیون و دارند سریال محبوبشون رو نگاه می کنند و چایی با نباتی می خورند. بابا صدای تلویزیون رو زیاد کرده چون گوشش سنگین شده و مامان غر می زنه که سرش رفت. من باز یادم رفته چایی ایم رو بخورم  و مامان قبل اینکه حسابی سرد بشه بدون اینکه بپرسه ورش می داره  با دست می زنه روی شکمش که باز چاق شده و از فردا صبح باید بره پیاده روی.



Tuesday, September 11, 2012

And Just Like That

امروز صبح دوچرخه رو برداشتم برم کالج. کوله پوشتیم یه جور غیر معمولی سنگین. یه چند نفری اتفاقی انداختند رو کولشون گفتند این چرا این قدر سنگینه؟ انگار توش سنگ ریختی. رفتم کوله هفت هشت ده نفر از همکلاسی هایی که توی همه کلاس ها باهم هستیم رو امتحان کردم؛ با همین کتاب و دفترها دیدم کوله شون از کوله من سبک تره. یکی از اون ها حتی کوله اش کپی کوله من بود. یعنی خود کوله ام سنگین نیست.یه فیلم ژاپنی بود که یه پسری بدون اینکه تغییری توی ظاهرش ایجاد بشه به وزنش پنچاه کیلو اضافه می شه و شونه هاش یکم می یاند جلو.صحنه آخر فیلم پسر نشسته توی یه دیونه خونه و روح معشوقه اش که مرده رو توی انعکاس شیشه روبروش می بینیم که نشسته روی شونه های پسره. اسم فیلم یادم نمی یاد. تا الان برای پنج نفر این داستان رو سر سنگینی کوله ام گفتم همه شون بس که با داستان حال کردند گیر کوله یادشون رفته.دوچرخه رو می بندیم به یه لوله کنار جا پارک ماشین توی پارکینگ. بیست دقیقه مونده بود تا شروع کلاس با کوله سنگین خیلی سخت شده بود رکاب زدن. برای اولین بار گفتم نکشم دیگه سیگار. جونم تو سربالایی و رکاب زدن در می یاد. توی مسیری که باید می رفتم؛ یه چهارراهی هست که سربالایی می شه. من باید اون سر بالایی رو بچیم دست چپ که از اون جا بزنم بالا بعد برم سمت راست که سرازیری می شه ده دقیقه بعدش می رسم به ساختمون اصلی کالج. کل مسیر با دوچرخه نیم ساعت راه نیست. دم همون چهارراه هر چهار طرف ماشین بود. یه پام رو جک کرده بودم کنار یکی از ماشین هایی که می خواند به چپ بچیند منتظر سبز شدن چراغ بودم. سبز که شد پریدم بالا و تند تند شروع کردم به رکاب زدن. پیچی که باید بپیچم به سمت چپ توی سر بالایی بود که یهو زنجیر دوچرخه در رفت. تمام سرعت و توانی که داشتم می ریختم پای اینکه به سمت جلو برم به سمت بالا؛ یهو برعکس شد. هیچ اختیاری روی چرخ نداشتم. تند تر رکاب زدم اما چرخ داشت به سمت عقب می رفت. خیلی شانسی تمام وزنم افتاد روی پای چپم و مچم تیر کشید و نخوردم به ماشین های دو طرفم که داشتند می پیچیدند. لنگان لنگان با بهت دوچرخه رو برگردوندم سمت خونه.  از اون عدم کنترل ناگهانی اوضاع وقتی انتظارش رو نداشتم وقتی همه چیز خیلی روتین یه جور دیگه باید می شد  شوکه شده بودم.  اومدم همین پایین خونه دم ایستگاه اتوبوس نشستم دم جدول  سیگار کشیدم. کوله ام رو نمی شه یه طرفی فقط روی یه شونه انداخت حتما باید روی دوتا شونه انداختش.
درست از چهل  و دو روز پیش این جوری شده. همه چیز افتاده روی دور تکرار. مثل اینکه پشت روی یه نوار رو فقط همین آهنگ بزنین و نوار برای خودش بدون اینکه کاری به کار شما داشته باشه هر وقت این روش تموم شد بره اون رو. هر وقت اون روش تموم شد بره این رو. زور بیخود می زنم.جور دیگه ای بلد نیستم. فکر کنید توی اتوبوس که نشستید؛ توی آسانسو؛ سر میز صبحونه؛ سر کلاس؛ تو کتابخونه؛وقتی دارید مسواک می زنید؛ وقتی توی کمد لباس ها دنبال لباسی می گردید که اصلا ندارید؛ وقتی خوابید یا موهایی که دیده نمی شند رو از روی موکت با دست جمع می کنید یا مایه کتلت رو چنگ می زنید. توی همه این لحظه ها انگار این آهنگ از اون گوشه داره همین طور روی دور تکرار برای خودش پخش می شه.

Sunday, September 9, 2012

آمدی؟

یکشنبه است. یکشنبه روز تعطیل حساب می شه. چند وقته از توی خونه کار می کنم. پا شدم چایی دم کردم از چای های لاهیجانی که مامان فرستاده. لیوان چایی کنار دستم اول بوش می کنم بعد ذره ذره  چایی رو سر می کشم. هوا کم کم داره سرد می شه. نیمه دوم سالی که باید جوراب به پا توی خونه راه برم داره شروع می شه. یه جوری جا گیری می کنم وقت کار کردن که سرم رو بیارم بالا چشمم به درخت های بیرون از خونه بیفته. الان نشستم روی این صندلی سفید ها دور میز گرد چوبی گوشه آشپزخونه که یه گلدون کوچیک با برگ های سبز روشه. اما دقیق تر که می شم الان پشت فرمونم توی جاده ماسوله. توی ماشین تنهام. پنچره پائینه و دارم با این آهنگ می خونم::« می روی؛ چون بوی گل از برم»ا

Wednesday, September 5, 2012

Fa yeung nin wa *


دوهفته پیش بود که از طرف دفتر ساختمون نامه ای انداختند توی خونه که آخر هفته راس ساعت هشت برق کل مجمتع برای تعمیرات چی چی اک چی چی ساختمون می ره و تا فردا صبحش از برق خبری نیست. از صبح افتاده بودم روی تخت و پشت سر هم سه تا فیلم دیدم که اسم دوتای اول رو اصلا یادم نمی یاد اما سومی بی چک و چونه حرف نداشت. دو سال موزیک فیلم رو گوش کرده بودم و دست و دلم نمی رفت برای دیدن فیلم. همین طور توی مسیر تخت ؛یخچال دستشویی؛ بالکن بود که تصمیم گرفتم بالاخر برم سروقتش.حال خودم رو هم نداشتم. دیدم اگه یکی از راه برسه ازم بپرسه تو می خوای چی داشته باشی؟ من با یه بشکن برات جورش می کنم بهش می گم "حال" وقتی به حال خودم گذاشته می شم دیگه حال ندارم. قبلش هم سه بار با خودم چک کردم که دیدن این فیلم توی اون روز ربطی به انتظار رسیدن هلی کوپتر به مقصد مورد نظر نداره و این فیلم نمی تونه معجزه کنه مثل اون هلی کوپتر که برسه دست صاحبش .همه چیز های خوبی که من رو سر دیدن یک فیلم عمیقا راضی می کنه سر جای خودش بود. داستان صاف و ساده بود و حتی تا حدودی قابل پیش بینی؛ همین چیزها فیلم رو سخت کرده بود. رنگ ها؛ بازی ها و تصویرهایی که در کنار هم قرار می گرفتند یک سری عکس بودند که جان داشتند و موزیک بی نظیر فیلم رویشان سر می خورد می ریخت کف دل آدم. 
حال و هوای فیلم هنوز به چهار ستون بدنم مسلط بود که یکهو برق رفت. به محض اینکه برق رفت یادم اومد برق قرار بره.سریع تصویر پرت کردن کاغذ اخطار دفتر ساختمون اومد جلوی چشمم که حالا کو تا آخر هفته. دوست داشتم زمان فقط ده دقیقه به عقب برگرده تاشمع های توی کابینت رو پیدا کنم اما هیچ راه برگشتی نبود. یک ساعت بعد کوهیار رسید خونه. چراغ قوه رو پیدا کردیم و علف کشیدم. چت زدیم و چراغ قوه رو تو تاریکی تو هوا جلوی چشم هم می چرخوندیم. من کلی عروس دریایی دیدم اون شب که می رقصیدند.روی مبل که دراز کشیده بودم سیزده مدل عکس العملش رو سر  گرفتن هلی کوپتر حدس زدم و بعدم  همین طور  که داشتم با ته مونده شارژ گوشیم این سکانس رو می دیدم؛ خوابم برد.

Saturday, September 1, 2012

How many years can a mountain exist,before it's washed to the sea ?

یه آدمی رو همین طور بی خبر شبونه یه شب گرفتند بردند مثل خیلی های دیگر. مثل روال عادی برنامه. مثل اینکه صبح از خواب بیدار می شوی اول می روی دستشویی. گرفتن بی خبر آدم ها همین قدر معمول بود آن روزها. سر شب همان شب یه عده آدم بی ربط دور هم جمع بودیم که یک کاری را تمام کنیم قالش کنده شود. گرم بود. کار پیش نمی رفت کلافه شده بودیم و بامزه بودن و نمک ریختن جواب نمی داد. یکی از آدم ها همین آدم بودو یکی  هم من. بجز آن شب پنچ شش بار دیگر دیده بودمش. اوج صمیمتمان چای ریختش برای من بود. یعنی توی راه آشپزخانه بود پرسید خانم فلانی چای می خورید؟ گفتم ممنونم می شم یا اگه لطف کنید. یکی از همین جواب هایی که مودبانه پیشنهاد طرف را در هوابزنی. بجز کار در مورد چیز خاص دیگری حرف نزده بودیم. بعد گرفتنش. اولین بارم بود. کسی را که می شناختم کسی را که همین دیشب سر شب فندکش را قرض گرفته بودم که سیگار بکشم را گرفته بودند. بعدها از زندان در آمد. آمد مرخصی. زمانش خیلی کم بود.کس  وناکس جمع شدند قرار شد برند ببیننش. گفتن بیا. گفتم بابا این آدم منو از کجا یادش می یاد. بذارید برای خودش باشد. اینکه توی این مدت یادش بودین رو توی چشمش نکنید. توی چشمش کردند. من هم کردم. نمی دانستم قرار آن روز عصر اصلا کجاست رفته بودم دفتر مجله ای حق و التحریر چهار صفحه را با سه ماه دیرکرد بگیرم که دیدم آن جاست وهمه دورش جمع اند. آدم های دورو بر یک جوری نگام کردند که یعنی خر خودتی که نمی خواستی بیای و الکی خودت را گرفتی. صندلی نبود. یک گوشه واستادم. معذب بودم. این پا آن پا می کردم. باید حق التحریر را می گرفتم پول بلیط رفت و برگشتم به رشت بود. قول داده بودم این آخر هفته حتما رشت باشم. اصلا جای مطرح کردن پول نبود. جلوی آدمی که سه روز آماده مرخصی و اسم من را هم یادش نیست. بی حوصله بود. دایم باید به سوال ها جواب می داد. یکی گفت من توی تمام این مدت عکس پروفایلم عکس تو بود. گفت ممنونم چی بگم. یعنی من نمی دونم چرا این جوری شد. حس کردم دهنش دارد سرویس می شود. دلم سوخت. نقشه جیم شدنم از جمع را کشیدم . همین طور که از همین گوشه آرام آرام عقب می روم و سر پله ها رویم را برمی گردانم و آرام می روم پایین. نشد یهو سرش را آورد بالا و چشم در چشم افتادیم. با تته پته گفتم: ا سلام . گفت سلام . من ندیده بودم شمارو . کی اومدین. چه خبر؟  کی اومدین. همش تاکید روی کی آمدن من بود. گفتم ده دیقه. یک چرتی گفتم. گفتم سیگار رو چی کار کردید؟ در اولین فرصت از جلدم بیرون آمده بودم و نشسته بودم ردیف اول صف که چشم دوخته بودند به دهنش با همچین سوالی. گفت ترک کردم. یعنی این جوری شد. گفت من خیلی یادت بودم. یعنی توی تمام اون روزها و شب ها. همه برگشتن بروبر من رو نگاه کردند که مثل بز داشتم نگاهش می کردم. گفت اولین باری که از در فلان دفتر وارد شدی مانتوت صورتی بود با شال بنفش. داستان برای دو سال پیش بود. گفت یادته فلانی پاشد تو بشینی ننشتی. یک چیزایی می گفت که عمرا اگر به خودم بود یادم می آمد. زیرو بالای تمام روزهایی را که دیده بودیم هم را گفت. من چیزی یادم نبود. اما بقیه تاییدش می کردند. من هم می گفتم لابد راست می گه. یک جایی برگشت گفت توی انفرادی به آدم هایی فکر می کردم که شاید هیچ وقت دیگه ای امکانش نبود. ساعت ها این قدر کش می یاند که کاری بجز فکر کردن از دستت برنمی یاد. تمام روزهای زندگیت رو با آدم ها از بالا تا پایین یکی یکی می یای جلو. هیچی از زیر دستت در نمی ره.خندید گفت بهمن می کشی هنوز؟

امروز پنچ ساعت رفتم دوچرخه سواری توی یه مسیر جدید. نمی تونم یه مسیر که منتهی می شه به یه جایی رو تا آخرش برم. جاده های قشنگ من رو می کشند به سمت خودشون. می گم چرا نرم. تند تر رکاب می زنم. یک جایی دلم گرفت. از موزیکی که توی گوشم می خوند شروع شد. مسیر برگشتم تا خونه خیلی دورتر شد اما یه سلمونی پیدا کردم. گفتم می خوام موهام رو رنگ کنم. خانمه پرسید چه رنگی؟ گفتم شرابی. رنگ موی اون خانمه توی عکس. گفت مطمينی؟ گفتم نه. همین کوتاه کنید تا سر شونه هام. خانم افغان بود. فریده خانم از شوهرش گفت که بچه دار نمی شه و از من پرسیدباید چی کار کنه؟ آیا باید از شوهرش جدا بشه؟ بعد سر قیچی رو توی آیینه به سمت من گرفت و ازم پرسید پس انسانیت چی می شه؟ کلی گفتیم و خندیدیم. براش آهنگ افغان گذاشتم. گفت چقدر زیباست. گفت شاید رفت از افغانستان بچه آورد. بچه یکی از همین جنگ زده ها رو. گفت جنگ رو ندیده اما هفت نفر از کس و کاراش توی جنگ مردند. گفت این زمستان که بیاد می شه ده سال که آمریکاست. گفت مهرم به دلش افتاده. دلش باز شده امروز. بعد دستش رو گرفت دو طرف سرم که ببینه موهای دو طرف رو یک اندازه زده یا نه. گفت تو غمخوار داری؟ کسی غم تورا می خورد؟ همین جا بود که یکهو زدم زیر گریه . این قدر سریع گریه تبدیل به هق هق شد که فقط تونستم از روی صندلی بلند شم برم دم راهرویی که به  دستشویی ختم می شد. پشت سرم اومده بود. سرم رو گرفته بودم رو به دیوار و می گفتم من تنها شدم. من تنها شدم.من تنها نبودم. گذاشت چند دقیقه هق هق بزنم. بعد سرو صورتم رو شستم. دوبار نشستم روی صندلی. بقیه موهام رو کوتاه کرد. خجالت کشیده بودم ازش خیلی معذرت خواهی کردم . 

دارم رادیوی معین رو گوش می کنم تو لست اف ام.الان روی این آهنگه


Monday, August 20, 2012

what the hell am I doing here?

با پویان و هادی حرف زدم بعد دو سال . آدم ها دوست دارند رفیق های قدیمی شون اگه یک سال دو سال ده سال هم نبینندشون باز بشناسندشون این آرومشون می کنه. یه نفس راحت می کشند. امروز یه تیکه ای به پویان انداختم گفت تو دیگه چرا تو که  خیلی خوب منو می شناسی. بعد ساکت شد. منم دهنم وا نشد. گفت تو خوب می شناسی منو و ادامه نداد.
 توی این دوسال چند بار به شماره هایی که ازشون حفظ بودم زنگ زدم شماره غریبه جواب نمی دند. جواب ندادند.اون ها هم هیچ شماره ای از من نداشتند که بهم زنگ بزنند. توی فیس بوک نبودند و هیچ ایمیلی چیزی ازشون نداشتم. هیچ وقت لازم نبود چیزی رو بهم ایمیل کنیم. زنگ می زدیم یه ساعت بعد دم ونک جلوی چرم مشهد می دیدیم همو یا آخر شب هلک هلک کنان می رفتیم سمت خونه هادی تا صبح فیلم ببینم و موزیک گوش کنیم یا هادی ساز بزنه.این ها تا صبح می می نشستند با  پلی استیشن  فوتبال بازی می کردند و من کلی از بازی ها رو تا آخر نگاه می کردم. هادی استقلالیه پویان پرسپولیسی. لای کل کل هاشون چرت می زدم. یا می رفتیم می نشستیم توی یکی از اون کافه های پایین برج ملت یا کافه هنر. یا هر کدوم که پا می داد یه چیزی می خوردیم. این یکی اون یکی رو می رسوند دم خونش اون یکی این یکی رو می رسوند. کتاب و فیلم اگه می خواستیم بدیم بهم می دادیم دست همدیگه. غیب می شدیم دوباره سر یک هفته پیدا می شدیم.  کلاس های دانشگاه رو می پیچوندم از میدون امام حسین سوار بی آر تی می شدم انقلاب پیاده می شدم بیدارشون کنم از خواب. هادی تهران رو بهم یاد داد. گفت گیج بازی در نیار اون جلوته کوهه دماوند شماله پشت سرتم جنوب دیگه.  شرط استیک شتر مرغ رستوران اسکان رو هادی باخت. قدر اجاره یک ماهم توی پانسیون یوسف آباد پول غذا داد.می زایید زیر شرط های خرکی که می باخت. اولین موزیک پلیرمو با هادی توی پایتخت خریدیم. یه کریتیو دو گیگ. از ذوق تا پارک وی شلنگ تخته انداختیم.جمعه بازار رو اولین بار با این دونفر رفتم. اولین علفم رو با اینا کشیدم. حکم رو همین دونفر بهم یاد دادند. یک شب تا صبح چت زدیم این قدر حکم سه تایی بازی کردیم که یادگرفتم. عیدا باید می رفتم خونه رشت. پویان هم رفته بود گرگان پیش خانواده مادرش. هادی نرفت تبریز. اومد رفت ماسوله حوصله اش از تهران سر رفته بود. رفتیم  رو بالاترین خونه ماسوله رو کوه روبروی قبرستون نشستیم علف کشیدیم و بلندبلندخندیدیم.بهش خونه تنها نمی  دادند من باید برمی گشتم رشت برم عید دیدنی تخمی. زن صاحبخونه می گفت اگه این دختر خانم باهات می مونه بهت خونه  رو می دم. بریده بودیم از تعجب.
 اون ها نخواستند من هم نخواستم اونا قاطی رفیقای این طرفم شند. منم خیلی با رفیق های اون وری شون بر نخوردم. یه جایی چیزی بود بین این ور و اون ور که فقط برای خودمون بود. با هادی کاغذ قلم خریدیم رفتیم کلاس طراحی پیش مرض. سر ماه ولش کردیم. تمام راه پیمایی های اون تابستون رو باهم رفتیم. می رفتیم خونه هادی اینا کارگر جنوبی بن بست سیمین. تو اون خونه در آبی بزرگه جمع می شدیم که بریم تو خیابون. من وپویان به کروبی رای دادیم. هادی به موسوی. اتاقش رو همون روزها رنگ زد. قشنگ ترین اژدها رو یه پسری اومد رو دیوار بزرگه کشید. یه سری از مهتابی های اتاق این جوری بود که شبا روشنشون می کردی دراز می کشیدی کف اتاق روی سقف تصویرهایی رو می دیدی که با نور روز قابل دیدن نبود. با هادیی دوتایی رفتیم نفری صد و سی تومن دادیم پاساژ پلاسکو آل استارطرح داری خریدیم که فقط پای خودمون دوتا بود.توی راهپیمایی ها جرو واجر شدند. هر چی موزیک و فیلم درست حسابی اون دوره زندگیم بود رو هادی و پویان بهم معرفی کردند. بلک فیلد و ردیو هد و با اونا گوش کردم اولین بار. کتاب دون کیشوت رو از کتابخونه هادی برداشتم. تمام فیلم های میازاکی رو توی همون اتاق هادی دیدم. لست تانگو این پاریس رو با پویان دیدم.
فقط همین ها نیست. خیلی چیزهای دیگه هم هست که از اونا جلوی چشمم رجه می ره. اما من الان توی کتابخونه نشستم و اینو گوش می کنم چون کلید خونه رو ندارم برم خونه .هنوزم نفهمیدم کی فندک زیپویی که هادی کادوی تولد
بهم داده بود رو بلند کرد.

Tuesday, July 17, 2012

روی شعله کمم

داره می شه یک سال که آمریکام. پریروز تو ماشین تو راه پارک کیوان برگشت گفت: زکی! اطلاعات شما هم که تاریخ مصرفش دیگه گذشته.  با اون نه ماه ترکیه بخوام حساب کنم می شه نزدیک دوسال که ایران نیستم. دو سال یعنی خیلی. دارم به وضوح می بینم که مهاجرت از من آدم دیگه ای داره می سازه. کاری هم نمی شه کرد براش. وقتی مریض می شی و نیاز به زدن آمپول هست باید آمپول رو بزنی. آمپول زنه می گه شل کن شل کن. من هیچ وقت شل نمی کردم. برای همین بعضی اوقات کونم تا دوماه بعد زدن آمپول درد می کردو باید تقریبا یه طرفی می نشستم. یه قسمتی از مهاجرت تزریق مداوم یه آمپول که بهت می گند این برات خوبه زودتر خوب می شی. حالا اگه یکی بلد نباشه شل کنه. دهن خودش سرویسه.  اگه همین دوسال هنوز ایران بودم یکی دیگه می شدم. درسته کلیت قضیه همینیه که هستم اماجزيیات ماجراحتما یک جور دیگه ای می شد. 
تازه وارد که باشی این طرف یه تیکه ای به حال واحوال پرسی می چسبه که نمی شه جداش کرد. آدما پشت بند اینکه ازت می پرسند:" چطوری؟ خوبی؟ می زونی؟" حتما می پرسند:"جا افتادی؟"عین هر بار یاد قابلمه های غذای مامان می افتم که برای پاسداری ازشون با ملاقه می ایستاد یه گوشه می گفت :"برندار سرشو جا نیفتاده هنوز."خورشتی هم که جا نیفته که نمی شه خوردش. آب و دونش از هم جداست. طعم نداره. مزه آب می ده.جا افتادن پروسه طولانی و زمانبریه. طول می کشه. غذا به غذا هم فرق می کنه. مامان فسنجون رو از کله سحر بار می ذاشت. قرمه سبزی هم تقریبا همین طوری بود. باید قابلمه رو  بذاریش رو شعله کم آروم آروم جا بیفته.
جا افتادن یعنی اینکه بدونی چی و کجا ارزون تر بخری. مواظب باشی کسی چیزی تو پاچه ات نکنه. سوتی ندی سر ندونستن قانون. حساب  کتابت به موقع باشه. راه وچاه رو یادبگیری. چشمت به خیابون ها عادت کنه. کار و درست پیش بره. بتونی دلتنگی رو جمع و جور کنی نذاری بزنتت زمین. خیلی  از آدم هایی که دیدم توی این مدت همراه با جا افتادن زمین گیر هم شدند. دایره حرکتی رویاهاشون هم محدود شده به آخر هفته ها تا همین گوشه کنارها رفتن. 
می خوام جا بیفتم تا بتونم از تبت تا آفریقای جنوبی؛پرو؛ کلمبیا؛ بولیوی؛ژاپن؛فنلاند؛ لبنان؛هند  تا دل اروپا هر کجا که پا داد زندگی کنم .نمی خوام زمین گیر بشم.

Friday, June 29, 2012

اسب خوبم

شش ماه خودم رو زدم به در و دیوار که بهم کمک هزینه برای درس خوندن بدند. دیشب چکش و گم کردم امروز صبح که از خواب بیدار شدم فهمیدم. نرفتم سرکار اومدم کالج بلکه یه گوشه ای جایی پیداش کنم. لای یکی از کتاب ها بود. همه جا سپردم اگه یه کتابی پیدا شد لاش چک به اسم من بود برسونیدش به دستم. بعید می دونم پیدا شه. تا نیم ساعت پیش بعید می دونستم پیدا نشه. نشستم دم پنجره یکی از میز های کتابخونه که عکس های پرستو رو دیدم و مسیج راحله رو. که محموله سالم به دستتشون رسیده و خوششون اومده. گره خودم بین ذوق خوش اومدنشون و خالی شدن ته دلم از بی پولی غیر قابل وصف. صبح با کوهیار توی بالکن داشتیم سیگار می کشیدم گفتم همه چی درست می شه. این روزها می گذرند. وقتی داشتم این رو می گفتم هیچ تصویر مشخصی از خوب شدن اوضاع نداشتم. کوهیار گفت با کی داری حرف می زنی؟ گفتم  با توام دیگه. نشستم دفتر اصلی که این چک رو بهم داده باز شه برم بهشون خبر بدم. 
فریدون فرخزاد و آلیس دارند توی گوشم می خونند: اسب خوبم اسب خوبم رفیقم اوست.