Tuesday, September 11, 2012

And Just Like That

امروز صبح دوچرخه رو برداشتم برم کالج. کوله پوشتیم یه جور غیر معمولی سنگین. یه چند نفری اتفاقی انداختند رو کولشون گفتند این چرا این قدر سنگینه؟ انگار توش سنگ ریختی. رفتم کوله هفت هشت ده نفر از همکلاسی هایی که توی همه کلاس ها باهم هستیم رو امتحان کردم؛ با همین کتاب و دفترها دیدم کوله شون از کوله من سبک تره. یکی از اون ها حتی کوله اش کپی کوله من بود. یعنی خود کوله ام سنگین نیست.یه فیلم ژاپنی بود که یه پسری بدون اینکه تغییری توی ظاهرش ایجاد بشه به وزنش پنچاه کیلو اضافه می شه و شونه هاش یکم می یاند جلو.صحنه آخر فیلم پسر نشسته توی یه دیونه خونه و روح معشوقه اش که مرده رو توی انعکاس شیشه روبروش می بینیم که نشسته روی شونه های پسره. اسم فیلم یادم نمی یاد. تا الان برای پنج نفر این داستان رو سر سنگینی کوله ام گفتم همه شون بس که با داستان حال کردند گیر کوله یادشون رفته.دوچرخه رو می بندیم به یه لوله کنار جا پارک ماشین توی پارکینگ. بیست دقیقه مونده بود تا شروع کلاس با کوله سنگین خیلی سخت شده بود رکاب زدن. برای اولین بار گفتم نکشم دیگه سیگار. جونم تو سربالایی و رکاب زدن در می یاد. توی مسیری که باید می رفتم؛ یه چهارراهی هست که سربالایی می شه. من باید اون سر بالایی رو بچیم دست چپ که از اون جا بزنم بالا بعد برم سمت راست که سرازیری می شه ده دقیقه بعدش می رسم به ساختمون اصلی کالج. کل مسیر با دوچرخه نیم ساعت راه نیست. دم همون چهارراه هر چهار طرف ماشین بود. یه پام رو جک کرده بودم کنار یکی از ماشین هایی که می خواند به چپ بچیند منتظر سبز شدن چراغ بودم. سبز که شد پریدم بالا و تند تند شروع کردم به رکاب زدن. پیچی که باید بپیچم به سمت چپ توی سر بالایی بود که یهو زنجیر دوچرخه در رفت. تمام سرعت و توانی که داشتم می ریختم پای اینکه به سمت جلو برم به سمت بالا؛ یهو برعکس شد. هیچ اختیاری روی چرخ نداشتم. تند تر رکاب زدم اما چرخ داشت به سمت عقب می رفت. خیلی شانسی تمام وزنم افتاد روی پای چپم و مچم تیر کشید و نخوردم به ماشین های دو طرفم که داشتند می پیچیدند. لنگان لنگان با بهت دوچرخه رو برگردوندم سمت خونه.  از اون عدم کنترل ناگهانی اوضاع وقتی انتظارش رو نداشتم وقتی همه چیز خیلی روتین یه جور دیگه باید می شد  شوکه شده بودم.  اومدم همین پایین خونه دم ایستگاه اتوبوس نشستم دم جدول  سیگار کشیدم. کوله ام رو نمی شه یه طرفی فقط روی یه شونه انداخت حتما باید روی دوتا شونه انداختش.
درست از چهل  و دو روز پیش این جوری شده. همه چیز افتاده روی دور تکرار. مثل اینکه پشت روی یه نوار رو فقط همین آهنگ بزنین و نوار برای خودش بدون اینکه کاری به کار شما داشته باشه هر وقت این روش تموم شد بره اون رو. هر وقت اون روش تموم شد بره این رو. زور بیخود می زنم.جور دیگه ای بلد نیستم. فکر کنید توی اتوبوس که نشستید؛ توی آسانسو؛ سر میز صبحونه؛ سر کلاس؛ تو کتابخونه؛وقتی دارید مسواک می زنید؛ وقتی توی کمد لباس ها دنبال لباسی می گردید که اصلا ندارید؛ وقتی خوابید یا موهایی که دیده نمی شند رو از روی موکت با دست جمع می کنید یا مایه کتلت رو چنگ می زنید. توی همه این لحظه ها انگار این آهنگ از اون گوشه داره همین طور روی دور تکرار برای خودش پخش می شه.

Sunday, September 9, 2012

آمدی؟

یکشنبه است. یکشنبه روز تعطیل حساب می شه. چند وقته از توی خونه کار می کنم. پا شدم چایی دم کردم از چای های لاهیجانی که مامان فرستاده. لیوان چایی کنار دستم اول بوش می کنم بعد ذره ذره  چایی رو سر می کشم. هوا کم کم داره سرد می شه. نیمه دوم سالی که باید جوراب به پا توی خونه راه برم داره شروع می شه. یه جوری جا گیری می کنم وقت کار کردن که سرم رو بیارم بالا چشمم به درخت های بیرون از خونه بیفته. الان نشستم روی این صندلی سفید ها دور میز گرد چوبی گوشه آشپزخونه که یه گلدون کوچیک با برگ های سبز روشه. اما دقیق تر که می شم الان پشت فرمونم توی جاده ماسوله. توی ماشین تنهام. پنچره پائینه و دارم با این آهنگ می خونم::« می روی؛ چون بوی گل از برم»ا

Wednesday, September 5, 2012

Fa yeung nin wa *


دوهفته پیش بود که از طرف دفتر ساختمون نامه ای انداختند توی خونه که آخر هفته راس ساعت هشت برق کل مجمتع برای تعمیرات چی چی اک چی چی ساختمون می ره و تا فردا صبحش از برق خبری نیست. از صبح افتاده بودم روی تخت و پشت سر هم سه تا فیلم دیدم که اسم دوتای اول رو اصلا یادم نمی یاد اما سومی بی چک و چونه حرف نداشت. دو سال موزیک فیلم رو گوش کرده بودم و دست و دلم نمی رفت برای دیدن فیلم. همین طور توی مسیر تخت ؛یخچال دستشویی؛ بالکن بود که تصمیم گرفتم بالاخر برم سروقتش.حال خودم رو هم نداشتم. دیدم اگه یکی از راه برسه ازم بپرسه تو می خوای چی داشته باشی؟ من با یه بشکن برات جورش می کنم بهش می گم "حال" وقتی به حال خودم گذاشته می شم دیگه حال ندارم. قبلش هم سه بار با خودم چک کردم که دیدن این فیلم توی اون روز ربطی به انتظار رسیدن هلی کوپتر به مقصد مورد نظر نداره و این فیلم نمی تونه معجزه کنه مثل اون هلی کوپتر که برسه دست صاحبش .همه چیز های خوبی که من رو سر دیدن یک فیلم عمیقا راضی می کنه سر جای خودش بود. داستان صاف و ساده بود و حتی تا حدودی قابل پیش بینی؛ همین چیزها فیلم رو سخت کرده بود. رنگ ها؛ بازی ها و تصویرهایی که در کنار هم قرار می گرفتند یک سری عکس بودند که جان داشتند و موزیک بی نظیر فیلم رویشان سر می خورد می ریخت کف دل آدم. 
حال و هوای فیلم هنوز به چهار ستون بدنم مسلط بود که یکهو برق رفت. به محض اینکه برق رفت یادم اومد برق قرار بره.سریع تصویر پرت کردن کاغذ اخطار دفتر ساختمون اومد جلوی چشمم که حالا کو تا آخر هفته. دوست داشتم زمان فقط ده دقیقه به عقب برگرده تاشمع های توی کابینت رو پیدا کنم اما هیچ راه برگشتی نبود. یک ساعت بعد کوهیار رسید خونه. چراغ قوه رو پیدا کردیم و علف کشیدم. چت زدیم و چراغ قوه رو تو تاریکی تو هوا جلوی چشم هم می چرخوندیم. من کلی عروس دریایی دیدم اون شب که می رقصیدند.روی مبل که دراز کشیده بودم سیزده مدل عکس العملش رو سر  گرفتن هلی کوپتر حدس زدم و بعدم  همین طور  که داشتم با ته مونده شارژ گوشیم این سکانس رو می دیدم؛ خوابم برد.

Saturday, September 1, 2012

How many years can a mountain exist,before it's washed to the sea ?

یه آدمی رو همین طور بی خبر شبونه یه شب گرفتند بردند مثل خیلی های دیگر. مثل روال عادی برنامه. مثل اینکه صبح از خواب بیدار می شوی اول می روی دستشویی. گرفتن بی خبر آدم ها همین قدر معمول بود آن روزها. سر شب همان شب یه عده آدم بی ربط دور هم جمع بودیم که یک کاری را تمام کنیم قالش کنده شود. گرم بود. کار پیش نمی رفت کلافه شده بودیم و بامزه بودن و نمک ریختن جواب نمی داد. یکی از آدم ها همین آدم بودو یکی  هم من. بجز آن شب پنچ شش بار دیگر دیده بودمش. اوج صمیمتمان چای ریختش برای من بود. یعنی توی راه آشپزخانه بود پرسید خانم فلانی چای می خورید؟ گفتم ممنونم می شم یا اگه لطف کنید. یکی از همین جواب هایی که مودبانه پیشنهاد طرف را در هوابزنی. بجز کار در مورد چیز خاص دیگری حرف نزده بودیم. بعد گرفتنش. اولین بارم بود. کسی را که می شناختم کسی را که همین دیشب سر شب فندکش را قرض گرفته بودم که سیگار بکشم را گرفته بودند. بعدها از زندان در آمد. آمد مرخصی. زمانش خیلی کم بود.کس  وناکس جمع شدند قرار شد برند ببیننش. گفتن بیا. گفتم بابا این آدم منو از کجا یادش می یاد. بذارید برای خودش باشد. اینکه توی این مدت یادش بودین رو توی چشمش نکنید. توی چشمش کردند. من هم کردم. نمی دانستم قرار آن روز عصر اصلا کجاست رفته بودم دفتر مجله ای حق و التحریر چهار صفحه را با سه ماه دیرکرد بگیرم که دیدم آن جاست وهمه دورش جمع اند. آدم های دورو بر یک جوری نگام کردند که یعنی خر خودتی که نمی خواستی بیای و الکی خودت را گرفتی. صندلی نبود. یک گوشه واستادم. معذب بودم. این پا آن پا می کردم. باید حق التحریر را می گرفتم پول بلیط رفت و برگشتم به رشت بود. قول داده بودم این آخر هفته حتما رشت باشم. اصلا جای مطرح کردن پول نبود. جلوی آدمی که سه روز آماده مرخصی و اسم من را هم یادش نیست. بی حوصله بود. دایم باید به سوال ها جواب می داد. یکی گفت من توی تمام این مدت عکس پروفایلم عکس تو بود. گفت ممنونم چی بگم. یعنی من نمی دونم چرا این جوری شد. حس کردم دهنش دارد سرویس می شود. دلم سوخت. نقشه جیم شدنم از جمع را کشیدم . همین طور که از همین گوشه آرام آرام عقب می روم و سر پله ها رویم را برمی گردانم و آرام می روم پایین. نشد یهو سرش را آورد بالا و چشم در چشم افتادیم. با تته پته گفتم: ا سلام . گفت سلام . من ندیده بودم شمارو . کی اومدین. چه خبر؟  کی اومدین. همش تاکید روی کی آمدن من بود. گفتم ده دیقه. یک چرتی گفتم. گفتم سیگار رو چی کار کردید؟ در اولین فرصت از جلدم بیرون آمده بودم و نشسته بودم ردیف اول صف که چشم دوخته بودند به دهنش با همچین سوالی. گفت ترک کردم. یعنی این جوری شد. گفت من خیلی یادت بودم. یعنی توی تمام اون روزها و شب ها. همه برگشتن بروبر من رو نگاه کردند که مثل بز داشتم نگاهش می کردم. گفت اولین باری که از در فلان دفتر وارد شدی مانتوت صورتی بود با شال بنفش. داستان برای دو سال پیش بود. گفت یادته فلانی پاشد تو بشینی ننشتی. یک چیزایی می گفت که عمرا اگر به خودم بود یادم می آمد. زیرو بالای تمام روزهایی را که دیده بودیم هم را گفت. من چیزی یادم نبود. اما بقیه تاییدش می کردند. من هم می گفتم لابد راست می گه. یک جایی برگشت گفت توی انفرادی به آدم هایی فکر می کردم که شاید هیچ وقت دیگه ای امکانش نبود. ساعت ها این قدر کش می یاند که کاری بجز فکر کردن از دستت برنمی یاد. تمام روزهای زندگیت رو با آدم ها از بالا تا پایین یکی یکی می یای جلو. هیچی از زیر دستت در نمی ره.خندید گفت بهمن می کشی هنوز؟

امروز پنچ ساعت رفتم دوچرخه سواری توی یه مسیر جدید. نمی تونم یه مسیر که منتهی می شه به یه جایی رو تا آخرش برم. جاده های قشنگ من رو می کشند به سمت خودشون. می گم چرا نرم. تند تر رکاب می زنم. یک جایی دلم گرفت. از موزیکی که توی گوشم می خوند شروع شد. مسیر برگشتم تا خونه خیلی دورتر شد اما یه سلمونی پیدا کردم. گفتم می خوام موهام رو رنگ کنم. خانمه پرسید چه رنگی؟ گفتم شرابی. رنگ موی اون خانمه توی عکس. گفت مطمينی؟ گفتم نه. همین کوتاه کنید تا سر شونه هام. خانم افغان بود. فریده خانم از شوهرش گفت که بچه دار نمی شه و از من پرسیدباید چی کار کنه؟ آیا باید از شوهرش جدا بشه؟ بعد سر قیچی رو توی آیینه به سمت من گرفت و ازم پرسید پس انسانیت چی می شه؟ کلی گفتیم و خندیدیم. براش آهنگ افغان گذاشتم. گفت چقدر زیباست. گفت شاید رفت از افغانستان بچه آورد. بچه یکی از همین جنگ زده ها رو. گفت جنگ رو ندیده اما هفت نفر از کس و کاراش توی جنگ مردند. گفت این زمستان که بیاد می شه ده سال که آمریکاست. گفت مهرم به دلش افتاده. دلش باز شده امروز. بعد دستش رو گرفت دو طرف سرم که ببینه موهای دو طرف رو یک اندازه زده یا نه. گفت تو غمخوار داری؟ کسی غم تورا می خورد؟ همین جا بود که یکهو زدم زیر گریه . این قدر سریع گریه تبدیل به هق هق شد که فقط تونستم از روی صندلی بلند شم برم دم راهرویی که به  دستشویی ختم می شد. پشت سرم اومده بود. سرم رو گرفته بودم رو به دیوار و می گفتم من تنها شدم. من تنها شدم.من تنها نبودم. گذاشت چند دقیقه هق هق بزنم. بعد سرو صورتم رو شستم. دوبار نشستم روی صندلی. بقیه موهام رو کوتاه کرد. خجالت کشیده بودم ازش خیلی معذرت خواهی کردم . 

دارم رادیوی معین رو گوش می کنم تو لست اف ام.الان روی این آهنگه


Monday, August 20, 2012

what the hell am I doing here?

با پویان و هادی حرف زدم بعد دو سال . آدم ها دوست دارند رفیق های قدیمی شون اگه یک سال دو سال ده سال هم نبینندشون باز بشناسندشون این آرومشون می کنه. یه نفس راحت می کشند. امروز یه تیکه ای به پویان انداختم گفت تو دیگه چرا تو که  خیلی خوب منو می شناسی. بعد ساکت شد. منم دهنم وا نشد. گفت تو خوب می شناسی منو و ادامه نداد.
 توی این دوسال چند بار به شماره هایی که ازشون حفظ بودم زنگ زدم شماره غریبه جواب نمی دند. جواب ندادند.اون ها هم هیچ شماره ای از من نداشتند که بهم زنگ بزنند. توی فیس بوک نبودند و هیچ ایمیلی چیزی ازشون نداشتم. هیچ وقت لازم نبود چیزی رو بهم ایمیل کنیم. زنگ می زدیم یه ساعت بعد دم ونک جلوی چرم مشهد می دیدیم همو یا آخر شب هلک هلک کنان می رفتیم سمت خونه هادی تا صبح فیلم ببینم و موزیک گوش کنیم یا هادی ساز بزنه.این ها تا صبح می می نشستند با  پلی استیشن  فوتبال بازی می کردند و من کلی از بازی ها رو تا آخر نگاه می کردم. هادی استقلالیه پویان پرسپولیسی. لای کل کل هاشون چرت می زدم. یا می رفتیم می نشستیم توی یکی از اون کافه های پایین برج ملت یا کافه هنر. یا هر کدوم که پا می داد یه چیزی می خوردیم. این یکی اون یکی رو می رسوند دم خونش اون یکی این یکی رو می رسوند. کتاب و فیلم اگه می خواستیم بدیم بهم می دادیم دست همدیگه. غیب می شدیم دوباره سر یک هفته پیدا می شدیم.  کلاس های دانشگاه رو می پیچوندم از میدون امام حسین سوار بی آر تی می شدم انقلاب پیاده می شدم بیدارشون کنم از خواب. هادی تهران رو بهم یاد داد. گفت گیج بازی در نیار اون جلوته کوهه دماوند شماله پشت سرتم جنوب دیگه.  شرط استیک شتر مرغ رستوران اسکان رو هادی باخت. قدر اجاره یک ماهم توی پانسیون یوسف آباد پول غذا داد.می زایید زیر شرط های خرکی که می باخت. اولین موزیک پلیرمو با هادی توی پایتخت خریدیم. یه کریتیو دو گیگ. از ذوق تا پارک وی شلنگ تخته انداختیم.جمعه بازار رو اولین بار با این دونفر رفتم. اولین علفم رو با اینا کشیدم. حکم رو همین دونفر بهم یاد دادند. یک شب تا صبح چت زدیم این قدر حکم سه تایی بازی کردیم که یادگرفتم. عیدا باید می رفتم خونه رشت. پویان هم رفته بود گرگان پیش خانواده مادرش. هادی نرفت تبریز. اومد رفت ماسوله حوصله اش از تهران سر رفته بود. رفتیم  رو بالاترین خونه ماسوله رو کوه روبروی قبرستون نشستیم علف کشیدیم و بلندبلندخندیدیم.بهش خونه تنها نمی  دادند من باید برمی گشتم رشت برم عید دیدنی تخمی. زن صاحبخونه می گفت اگه این دختر خانم باهات می مونه بهت خونه  رو می دم. بریده بودیم از تعجب.
 اون ها نخواستند من هم نخواستم اونا قاطی رفیقای این طرفم شند. منم خیلی با رفیق های اون وری شون بر نخوردم. یه جایی چیزی بود بین این ور و اون ور که فقط برای خودمون بود. با هادی کاغذ قلم خریدیم رفتیم کلاس طراحی پیش مرض. سر ماه ولش کردیم. تمام راه پیمایی های اون تابستون رو باهم رفتیم. می رفتیم خونه هادی اینا کارگر جنوبی بن بست سیمین. تو اون خونه در آبی بزرگه جمع می شدیم که بریم تو خیابون. من وپویان به کروبی رای دادیم. هادی به موسوی. اتاقش رو همون روزها رنگ زد. قشنگ ترین اژدها رو یه پسری اومد رو دیوار بزرگه کشید. یه سری از مهتابی های اتاق این جوری بود که شبا روشنشون می کردی دراز می کشیدی کف اتاق روی سقف تصویرهایی رو می دیدی که با نور روز قابل دیدن نبود. با هادیی دوتایی رفتیم نفری صد و سی تومن دادیم پاساژ پلاسکو آل استارطرح داری خریدیم که فقط پای خودمون دوتا بود.توی راهپیمایی ها جرو واجر شدند. هر چی موزیک و فیلم درست حسابی اون دوره زندگیم بود رو هادی و پویان بهم معرفی کردند. بلک فیلد و ردیو هد و با اونا گوش کردم اولین بار. کتاب دون کیشوت رو از کتابخونه هادی برداشتم. تمام فیلم های میازاکی رو توی همون اتاق هادی دیدم. لست تانگو این پاریس رو با پویان دیدم.
فقط همین ها نیست. خیلی چیزهای دیگه هم هست که از اونا جلوی چشمم رجه می ره. اما من الان توی کتابخونه نشستم و اینو گوش می کنم چون کلید خونه رو ندارم برم خونه .هنوزم نفهمیدم کی فندک زیپویی که هادی کادوی تولد
بهم داده بود رو بلند کرد.

Tuesday, July 17, 2012

روی شعله کمم

داره می شه یک سال که آمریکام. پریروز تو ماشین تو راه پارک کیوان برگشت گفت: زکی! اطلاعات شما هم که تاریخ مصرفش دیگه گذشته.  با اون نه ماه ترکیه بخوام حساب کنم می شه نزدیک دوسال که ایران نیستم. دو سال یعنی خیلی. دارم به وضوح می بینم که مهاجرت از من آدم دیگه ای داره می سازه. کاری هم نمی شه کرد براش. وقتی مریض می شی و نیاز به زدن آمپول هست باید آمپول رو بزنی. آمپول زنه می گه شل کن شل کن. من هیچ وقت شل نمی کردم. برای همین بعضی اوقات کونم تا دوماه بعد زدن آمپول درد می کردو باید تقریبا یه طرفی می نشستم. یه قسمتی از مهاجرت تزریق مداوم یه آمپول که بهت می گند این برات خوبه زودتر خوب می شی. حالا اگه یکی بلد نباشه شل کنه. دهن خودش سرویسه.  اگه همین دوسال هنوز ایران بودم یکی دیگه می شدم. درسته کلیت قضیه همینیه که هستم اماجزيیات ماجراحتما یک جور دیگه ای می شد. 
تازه وارد که باشی این طرف یه تیکه ای به حال واحوال پرسی می چسبه که نمی شه جداش کرد. آدما پشت بند اینکه ازت می پرسند:" چطوری؟ خوبی؟ می زونی؟" حتما می پرسند:"جا افتادی؟"عین هر بار یاد قابلمه های غذای مامان می افتم که برای پاسداری ازشون با ملاقه می ایستاد یه گوشه می گفت :"برندار سرشو جا نیفتاده هنوز."خورشتی هم که جا نیفته که نمی شه خوردش. آب و دونش از هم جداست. طعم نداره. مزه آب می ده.جا افتادن پروسه طولانی و زمانبریه. طول می کشه. غذا به غذا هم فرق می کنه. مامان فسنجون رو از کله سحر بار می ذاشت. قرمه سبزی هم تقریبا همین طوری بود. باید قابلمه رو  بذاریش رو شعله کم آروم آروم جا بیفته.
جا افتادن یعنی اینکه بدونی چی و کجا ارزون تر بخری. مواظب باشی کسی چیزی تو پاچه ات نکنه. سوتی ندی سر ندونستن قانون. حساب  کتابت به موقع باشه. راه وچاه رو یادبگیری. چشمت به خیابون ها عادت کنه. کار و درست پیش بره. بتونی دلتنگی رو جمع و جور کنی نذاری بزنتت زمین. خیلی  از آدم هایی که دیدم توی این مدت همراه با جا افتادن زمین گیر هم شدند. دایره حرکتی رویاهاشون هم محدود شده به آخر هفته ها تا همین گوشه کنارها رفتن. 
می خوام جا بیفتم تا بتونم از تبت تا آفریقای جنوبی؛پرو؛ کلمبیا؛ بولیوی؛ژاپن؛فنلاند؛ لبنان؛هند  تا دل اروپا هر کجا که پا داد زندگی کنم .نمی خوام زمین گیر بشم.

Friday, June 29, 2012

اسب خوبم

شش ماه خودم رو زدم به در و دیوار که بهم کمک هزینه برای درس خوندن بدند. دیشب چکش و گم کردم امروز صبح که از خواب بیدار شدم فهمیدم. نرفتم سرکار اومدم کالج بلکه یه گوشه ای جایی پیداش کنم. لای یکی از کتاب ها بود. همه جا سپردم اگه یه کتابی پیدا شد لاش چک به اسم من بود برسونیدش به دستم. بعید می دونم پیدا شه. تا نیم ساعت پیش بعید می دونستم پیدا نشه. نشستم دم پنجره یکی از میز های کتابخونه که عکس های پرستو رو دیدم و مسیج راحله رو. که محموله سالم به دستتشون رسیده و خوششون اومده. گره خودم بین ذوق خوش اومدنشون و خالی شدن ته دلم از بی پولی غیر قابل وصف. صبح با کوهیار توی بالکن داشتیم سیگار می کشیدم گفتم همه چی درست می شه. این روزها می گذرند. وقتی داشتم این رو می گفتم هیچ تصویر مشخصی از خوب شدن اوضاع نداشتم. کوهیار گفت با کی داری حرف می زنی؟ گفتم  با توام دیگه. نشستم دفتر اصلی که این چک رو بهم داده باز شه برم بهشون خبر بدم. 
فریدون فرخزاد و آلیس دارند توی گوشم می خونند: اسب خوبم اسب خوبم رفیقم اوست.