آخرین تکه فویل فلزی که می شد روی غذایی که از شب قبل مانده کشید و فردایش خورد را مچاله کردم. یکم نگاه کردم به توپ نقره ای توی دستم ، برای گرفتن راه آب وان کافی نبود. زیادی کوچک بود. دست اندختم به آخرین قفسه و فویل پلاستیکی را کشیدم پایین. توپ فلزی را پلاستیک پیچ شده گذاشتم جلوی راه رفتن آب را بگیرد تا ظرف ها را توی ماشین ظرفشویی می چینم وان پر شود. صدای آب را از آشپزخانه می شنیدم. ظرف ها را تند تند می چیدم توی ماشین . سرم را می چرخاندم تا وان را ببینم، از آشپزخانه فقط گوشه وان معلوم بود. به محض اینکه سرم را برمی گردانم سمت ردیف لیوان های کثیف تصویر بعدی که می دیدم سر ریز شدن آب وان بود. دوباره بر می گشتم و پشت سرم را نگاه می کردم و سعی می کردم با گوش کردن به صدای آب بفهمم چقدر از حجم وان پر شده. گفتم مثل شمردن تعداد قدم ها از بالکن تا اتاق خواب مثلا. دلم طاقت نیاورد. یک دور رفتم با دست های روغنی وان را از بالا نگاه کردم. یک سومش هم پر نشده بود. حساب کردم تا همه ظرف ها را بچینم توی ماشین پر می شود ولی باید زود بپرم حوله را از روی در که آویزان کرده ام که خشک شود چنگ بزنم و بپرم توی وان. دوباره برگشتم سمت ظرف ها. ماهی تابه ها زیادی روغنی بودند. باید یک دستی با اسکاچ بهشان می کشیدم قبل اینکه توی ماشین بگذارمشان. اینجا بود که فهمیدم توی محاسباتم اشتباه کردم رسما. چون روشن کردن شمع ها و گذاشتن لپ تاپ روی در توالت فرنگی را برای گوش کردن به موزیک حساب نکرده بودم. ظرف ها شلپ شلپ می زد. قابلمه ها می خوردند بهم. لیوان ها می خوردند به پیش دستی ها و بشقاب ها. صدای آب از حمام کلفت می آمد. یک جور پری . یک جوری که هر بار می گفتم تو عمری این بار که سرم را برگردانم آب خانه را برداشته. در ماشین را کوبیدم و دگمه شستن ظرف ها را زدم و پریدم که لخت شوم. توی فاصله برداشتن لپ تاپ و حوله لخت شدم قبل اینکه شمع ها را روشن کنم انگشت کوچک شست پام خورد به گوشه در حمام. پای راست را که گذاشتم توی وام پای چپ هنوز کامل فرود نیامده بود توی آب که شاشیدم سرپا از شدت استرسی که توی ده دقیقه کشیده بودم. بعد هم دیدم حال ندارم آب را عوض کنم. نشستم گوشه وان پاهایم را بغل کردم یک آهنگی را این قدر گوش کردم که تصویر فرسایش آن ده دقیقه را برای همیشه پاک کنم از ذهنم که نشد.
Thursday, February 7, 2013
Thursday, January 17, 2013
پریروزثمین را بردم محله محبوبم.فهمیدم چقدرخوب است دست کم چهارتا جای باحال یک محله را حتی در شهری که اصلا دوسش نداری بلد باشی و دست رفیقت را بگیری ببری نشانش بدهی. این قدر حرف داشتیم بزنیم که اصلا نفهمیدیم چی شد آن چند ساعت گذشت. کتابفروشی دبش آن محله را نشانش دادم. از بازار هفتگی شلغم خرید. رفتیم توی فرش فروشی دست کشیدیم روی رنگ ها و شروع کردیم به دیزاین خانه های خیالی مان. فرش را انداختیم وسط حال. کف اتاق. آن پارچه های رنگی را با میخ های رنگی زدیم به دیوار. بعد که قیمت فرش ها و گلیم ها رو دیدم دممان را گذاشتیم روی کولمان رفتیم آن کافه نبش خیابان نشستیم. با آن لاک سبزی که با ژاکتش ست کرده بود و شیر می ریخت توی قهوه اش خیلی خوشگل شده بود. ثمین مثل ضماد می ماند خودش را می مالد به زخم و زبیل های آدم.
نیویورک خانه امید بودیم توی حیاط با بهار و ثمین و امید و کامبیز دور میز فلزی سیاهی نشسته بودیم و سیگار می کشیدم. امید از خاطرات زندانش می گفت. قبلش در حال مزخرف گویی محض بودیم. سرمان یکم گرم بود از شرابی که خورده بودیم. اصلا یادم نیست چی شد که امید شروع کرد با جزییات از لحظه دستگیری تا آزاد شدنش را تعریف کردن. داشتم یخ می زدم. ماکارونی بارگذاشته بودم به بهانه سرزدن به غذا می رفتم توی آشپزخانه یه قلپ شراب می خوردم که بغضم پایین برود نمی رفت.دلم طاقت نمی آورد برمی گشتم خودم را جا می کردم توی صندلی و دندان هایم را وقت تعریف هاش فشار می دادم بهم. یک جاهایی صدایش در نمی آمد بغض می کرد. ریده بودم توی خودم. طرف دردهایش را تنهایی کشیده بود سال ها بعد بود داشت تعریف می کرد من
را دیدید؟ همه سرتکان دادیم. irreversible احساس می کردم باید کاری بکنم برایش. برای آن سال هایش. پرسید فیلم
گفت یک جایی به آن نقطه غیرقابل بازگشت می رسیدم که می دیدم که دارم ردش می کنم. می دیدم دارد تمام می شود. بعدش عوض می شوم برای همیشه. یک چیزی می شوم که هیچ وقت خودم نیستم. بلاییست که این ها سر من آوردند. تمام زورم را زدم آن نشود. آن اتفاق برایم نیفتد. خیلی داشت دهنم صاف می شد نفهمیدم مستقیما به من گفت یا به جمع که مواظب باشیم از آن خط آن لحظه آن نقطه غیر قابل بازگشت نگذریم که تمام شود. که دیگر نشود هیچ چیزی را به یک دقیقه قبلش برگرداند.
نه سر زمستان هشتادو هشت یا ماجرای فرار شبانه ام از ایران و پناهندگیم هیچ کدام این قدر انرژی از من نگرفت که از سه ماه پیش دارم زور می زنم از آن خط و آن لحظه رد نشوم. ابعاد ماجرا اصلا با آن موقع ها قابل مقایسه نیست. حالا گیرم آن موقع ها حسم چیزی شبیه خالی شدن پشتم بود. این بارآخری زیر پایم خالی شد. اما خیلی خوب ردش کردم
پریروز که با ثمین داشتیم هر و کر کنان شلپ شلپ می زدیم توی باران و چاله های آب فهمیدم این بار هم به خیر گذشت. پارسال این روزها داشت آن چهل روز گرفتن مرضیه و پرستو می گذشت. چقدر من و معین بهم دلداری می دادیم امروز ولشان می کنند فردا ولشان می کنند. توی کتابخونه ام چراغ ها را خاموش روشن کردند و یک موزیک خوبی را گذاشتند با صدای بلند پخش شود. یعنی وقت تمام است ساعت ده می بندند درها را. کف خیابان ها نمک پاشیدند امشب شاید برف ببارد..
Friday, December 28, 2012
دیروز با کوهیار رفتیم مغازه هدفون فروشی. بارها از بخشی که هدفون ها تروتمیز یه گوشه چیده شده بودند گذشته بودم و خیالم هم نبود که بروم سمتشان. کوهیار دیشب توی مغازه یکی از هدفون های ردیف را برداشت و داد دستم و گفت این آهنگ رو گوش کن. یک آهنگی از الویس پرسلی بود. حس کردم یک چیزی توی مغزم ترکید. خون رسید به گوش هایم. عینکم را برداشتم و دوباره گذاشتم. آهنگ تمام شده بود. زدم آهنگ بعدی و آهنگ بعدی. کوهیار گفت حالا بیا بریم یه چیز دیگه ای نشونت بدم یا همچین چیزی. دلم نمی آمد پا از مغازه بیرون بگذارم. رفتیم یک مغازه ای در طبقه بالای پاساژ. دست و پاهایم شل شده بودند جلوی هدفونی به آن نابی. شروع کردیم به گوش کردن آهنگ های محبوبمان. فهمیدم دو نوع هدفون توی دنیا وجود دارد. "نویز کنسلینگ"ها قشنگ قطع ارتباط با دنیای بیرون از گوش هایتان است. یه فضای از هوای گوش را می گیرد که بعد از پلی شدن عمرا صدایی از دنیای بیرون را بشنوید. همان هایی که وقتی چیزی ازشان پخش می شود کنار گوشتان هر چقدر کسی صدایتان کند نمی شنوید و دنیا به تخمتان است. دسته دوم اما نه. می شود یه چیزهایی از صداهای بیرون را شنید. همین طور سرپا موزیکی بود که انتخاب می کردم و پلی می کردم. آهنگ های دلخواهم را که تمام هفته های گذشته بارها و بارها بیشتر از هر زمان دیگری وقت دویدن گوش کرده بودم. یک چیزهای صاف و شفافی را می شنیدم که قبلا نشنیده بودم. بعد تازه برای اولین بار فرق اساسی ضبط خوب وبد موزیک را فهمیدم. یک لایه هایی از آهنگ آن زیر میرها هست که فقط با کیفیت خیلی بالا می شود متوجه حضورشان شد. یک چیزی آن زیرهاست که همیشه آنجا بوده و شما حتی روحتان خبر نداشته.درست مثل این عینک دوربین نزدیک بینی که الان زدم.قبل از عینکی شدنم حرکت برگ درخت ها و دسته پرنده ها یک توده و حجمی از فضا بود حالا جزییات را درست و دقیق می بینم.فرق دانه های درشت شکر را از نمک با عینک می فهمم.از دیشب دلم خوش است. یادم نمی آید آخرین بار کی این قدر از چیزی لذت برده باشم. شاید اولین باری که با دوربین آنالوگ عکس گرفتم و صدای چیلیکش را شنیدم و وقت ظهور عکس می دیدم ذره ذره یک چیزهایی روی کاغذ شناور روی آب ظاهر می شد.شاید اولین گزارشی که نوشتم و توی روزنامه چاپ شد و اسم خودم را زیر نوشته دیدم. شاید آن سال عید که بعد یازده سال همه دور هم بودیم. آن لحظه سال تحویل. یعنی این قدر حال خوشی داشتم. زیادی دارم دست و پا می زنم و آخر هم حس می کنم طرف نمی گیرد برای توضیح حال خوشی که از دیشب دارم. یک درجه از تجربه کیفیت و ارگاسم ایده آل را نمی شود انتزاعی و با ادا و اشاره به بقیه حالی کرد مخصوصا اگر خودتان هم توقع این میزان لذت را نداشته باشید.
سر دوتا از آهنگ ها که کلا یادم رفت توی مغازه ام بین آن همه آدم. به خودم که آمدم دیدم چند نفری دارند برو بر به میخ شدن من آن گوشه مغازه نگاه می کنند. مثل الان که کلا می خواستم از خوشحالیم از تولد کوهیار بنویسم و فقط از کادوی تولدش نوشتم
Saturday, December 8, 2012
صبح یکشنبه است یا همون صبح جمعه. سرکار نمی رم. بیشتر از دوماه می شه که کل آخر هفته ها رو دو شیفت کار کردم. دیروز دزد زد به حسابم. پریروز رفته بودم از کافه تریای کالج قهوه بگیرم که سر امتحان فاینال حواسم بهتر جمع شه. کارتم کار نکرد. گفتم ببین چی شده. خودش درست می شه یه ساعت دیگه. بعد اومدم خونه حسابم رو آن لاین چک کردم دیدم هیچی پول توش ندارم. لیست خرج کرد هفته پیشم رو در آوردم دیدم همون دو روزی که توی هفته مریض افتاده بودم گوشه خونه تب و لرز داشتم سه تا می پوشیدم دو تا می کندم دوباره دو تا می پوشیدم سه تا می کندم یه بابایی با کارت من داشته برای خودش از استارباکس قهوه می خریده و کفش خریده و یه پولی هم دستی از حساب برداشته برای بعدا.کارتمم جلوم بود. خیلی شرمنده و سرافکنده که یعنی من همچین غلطی نکردم.بانکیه گفت لابد یکی یه جایی به اطلاعاتت دست پیدا کرده. سریعا بررسی می کنیم. باورم نمی شد. مثل تصادف که فکر می کردم برای بقیه اتفاق می افته نه برای من. تصادف کرده بودم سر فتحی شقاقی تو یوسف آباد. پراید سفید زده بود بهم. این قدر سریع اتفاق افتاده بود که اصلا نفهمیده بودم چی شده. همین طور که کج افتاده بودم روی زمین و فکر می کردم ی دوربین از بالا داره بهم نزدیک می شه و الان که خون کله ام تمام آسفالت رو قرمز کنه به خودم می گفتم اا من تصادف کردم. جدی جدی تصادف کردم.
دیشب با همکارهام به مناسبت تموم شدن این ترم رفتیم یه جایی آبجو بخوریم بعدش رفتیم همون بغل قلیون کشیدیم. هنوز تب دارم. قلیون کشیدم نفسم بالا نمی یاد. یکشنبه ها بانک بازه. تنها کت قشنگ و درست حسابی که دارم رو گذاشتم کنار دستم و دارم سرچ می کنم چه جور بشورمش به گند کشیده نشه و قابل پوشیدن باشه. چایی الان دم می یاد. دوباره شروع کردم به دویدن می خوام تا بانک بداوم بعدش هم برم تو پارک جنگی همون دور و بر بدوام. به کوهیار قول دادم اتاق رو هم تمیز کنم. همون دیروز زنگ زدم بانک حسابم کارت مارت همه چی رو بستم.کاش پولم رو پس بده بانک. پس انداز سفرم بود. جمله آخر رو دوباره خوندم دوباره آه کشیدم.
دیشب با همکارهام به مناسبت تموم شدن این ترم رفتیم یه جایی آبجو بخوریم بعدش رفتیم همون بغل قلیون کشیدیم. هنوز تب دارم. قلیون کشیدم نفسم بالا نمی یاد. یکشنبه ها بانک بازه. تنها کت قشنگ و درست حسابی که دارم رو گذاشتم کنار دستم و دارم سرچ می کنم چه جور بشورمش به گند کشیده نشه و قابل پوشیدن باشه. چایی الان دم می یاد. دوباره شروع کردم به دویدن می خوام تا بانک بداوم بعدش هم برم تو پارک جنگی همون دور و بر بدوام. به کوهیار قول دادم اتاق رو هم تمیز کنم. همون دیروز زنگ زدم بانک حسابم کارت مارت همه چی رو بستم.کاش پولم رو پس بده بانک. پس انداز سفرم بود. جمله آخر رو دوباره خوندم دوباره آه کشیدم.
Sunday, November 4, 2012
I'm crying in ways of the nightbird
پنچ شنبه ساعت یازده ظهر سه سال پیش شروع کردیم به درست کردن میرزاقاسمی. باند های کامپیوتر را آوردم دم در آشپزخانه تا همین طور که داریم سیرها را ریز می کنیم و بادمجون ها را روی گاز کبابی صدای موزیک رابشنویم. سیرو بادمجان زیاد آمد.شروع کرد به درست کردن ماست بورانی و ماست موسیر. پای راستش را آورده بود بالا تکیه داده بود به زانوی چپش که تعادلش حفظ شود.بعداز اینکه لباس های شسته شده را ریخته بودم توی خشک کن نشسته بودم روی کابینت. نگاهش می کردم که با دقت سیرها را رنده می کند و توی ماست چکیده هم می زند. بادمجان کبابی ها رامی کوبید تا خوب له شوند و با ماست هم می زد. یکم سیر رنده می کرد یکم بادمجون می کوبوند یکم سرش را بالا می گرفت به من نگاه می کرد ببیند چه می گویم. اصرار داشت که باور کنم همه این کارها را اولین بار است که می کند. به من می گفت به چیزی دست نزنم. راهنماییش نکنم.بگذارم خودش از پس همه چیز بربیاید. بوی غذا خانه را برداشته بود.آشپزخانه با آن همه ظرفی که کثیف کرده بود جان گرفته بود.هرکس از در می آمد تو حجم ظرف های کثیف و شلوغی آشپزخانه را می دید فکر می کردمراسم درست کردن چلو مرغ برای هفت هشت ده نفر مهمان است. نشستم دم در آشپزخانه کنار باند بساط عوض کردن خاک گلدان ها را پهن کردم. خاک گلدان شمعدانی قرمز و حسن یوسف را عوض کردم.
دو دست لحاف تشک اضافه داشتم گذاشته بودمشان گوشه اتاق و یه روکش قرمز کشیده بودم سرش شده بود مبل اختصاصی. می شد رویش دراز کشید پاها را تکیه داد به دیوار کتاب خواند. نشسته بودیم رویش. گرفت موهایم را با دست هایی که هنوز بوی سیر می دادند بافت.عصر پنچ شنبه سه سال پیش بود. دوتایی روی تخت یک نفره طاق باز دراز کشیده بودیم.جا کم بود چفت هم بودیم. با گردن کج زل زده بودیم به شاخه درختی که تا لب پنچره اتاق رسیده بود. باد تکانش می داد.صدای خنده مشتری های رستورانی عربی نزدیک خانه که توی حیاطش نشسته بودند شنیده می شد. از روی تخت تا میزتحریر که کامپیوتر هم گوشه اش بود دو قدم فاصله بود. نوبتی از روی سرهم می پریدیم موزیک را عوض می کردیم. شاخ بازی درآورده بودیم سر گوش کردن آهنگ ها. هر کس چیزی می ذاشت نفر بعدی باید سریع حدس می زد که آهنگ چه گروهیست .هر کس دیر می گفت می سوخت. دستش را بلند کرد از کتابخانه بالای سرتخت سعدی را در آورد. فال گرفتم دادم دستش بخواند:" گر تو را خاطر ما نیست خیالت بفرست."
شبش رفته بودم کافه کهن. هفت تیر توی کوچه مسجد. کوچه بهارمستیان. احسان تنها بود رفته بودم کمک دستش که بهم بگوید چطور پاستا و قهوه و چیپس و پنیر درست کنم. زنگ زد گفت بیا بیرون دم کافه توی ماشین. ذوق کرده بودم.دلم قنچ رفته بود.همین طور که دست های خیسم را می مالیدم به پیشبند تا خشک شوند نشستم توی ماشین. این آهنگ را گذاشت پخش شود. هیچ روزی قدر آن روز زندگی نکردم.
Wednesday, October 24, 2012
تو راه برگشت به خونه یهو پیچیدم توی یکی از مجتمع های نزدیک خونه. رفتم نشستم تو دفتر مجتمع گفتم بله دنبال خونه می گردم. آقاهه سریع شروع کرد به بازار گرمی. همون دم گفتم می خوام خونه هاتون رو حتما ببینم؛ امکانش هست؟ گفت چرا نیست. بعد نقشه کل ساختمون رو گذاشت زیر دستم. مدل همون نقشه هایی که بابا رو کاغذ پوستی می کشید.تو یه چشم بهم زدن فهمیدم چی به چیه.
گفت خونه چند اتاقه می خوایید؟ گفتم هر چند تا دارید. یک خوابه؛ دوخوابه یا استودیو. گفتم همه شون رو می خوام ببینم. گفت نگفتید چندنفرید. گفتم نمی دونم هنوز بستگی داره. یارو یکم هاج و واج نگام کرد بعد یه لحظه چشاش شکل اکی یوسان شد با اون خنده گفت آها. منتظر نفر سومید. پس حتما دوخوابه هامون رو باید ببینید بچه جای خودش رو می خواد. گفتم بله حتما همین طوره. گفت پس چرا گفتید استودیو رو می خواید ببیند؟ تا بیام دهنم رو باز کنم گفت آ شاید مادرمجرد هستید. حالم گرفته شده بود. مهلت چاخان کردن رو ازم گرفته بود. خودش گفته بود و خودش هم باورش کرده بود. مجال نمی داد حرف بزنم .
یکم از شرایط و مزایای خونه های مجتمع می گفت یکم از اینکه خیلی جونم و حالا که اول حاملگیم بهتر فکر یه پدر برای بچه باشم. پرسید خونه های کدوم طبقه ها رو می خوام ببینم گفتم هر چی بالاتر بهتر. ویوش هم به سمت درخت ها و دریاچه پشت مجتمع باشه. آسانسورش یکم از قبر عمودی دو نفر بزرگتر بود عوضش بوی پیاز داغ می داد. دوست داشتم حداقل سه چهار بار دگمه ها رو پشت سر هم بزنم در آسانسور بیخود بازو بسته بشه و شش هام رو از بوی پیاز داغ پر کنم.
طبقه دهم پیاده شدیم. اولین خونه دو اتاق خوابه بود. تر تمیز. جا خوردم از این همه تمیزی. انگار نوساز باشه. گفتم چطور؟ گفت هر سه سال یه بار همه چی رو نو می کنیم. رفتم تو دستشویی برق می زد. شامپو ها رو چیدم روی طاقچه گوشه حموم. مسواک ها توی جا مسواکی. شمع های رنگی چیدم دم توالت فرنگی. زیر پایی دم حموم رو ست کردم با پرده وان حموم. آبی؛ شایدم سبز. ترجیحا نقش و نگار داشت. سیفون رو کشیدم خوشبخو کننده رو زدم و خودم رو تو آيينه نگاه کردم.
از توی توالت یه در باز می شد می خورد تو کمد. کمد که نه یه نصفه اتاق که توش می شد سرپا ایستادید وچرخید و لباس ها رو مرتب منظم برهم چید. تا کردنی ها اون گوشه توی کمد. آویزون کردنی به ترتیب گرما سرما پشت هم. کفش ها تو قفسه بالا. سبد لباس کثیف ها خالی بود. از تو کمد یه در باز می شد به اتاق خواب. تخت خواب اون گوشه سمت راست بود. همیشه تخت خواب هام اون گوشه سمت راست بوده. رو تختی رنگی. کوسن های بافتنی مامان روش. رو پاتختی آخرین کتابی بود که داشتم می خوندم روی جلدش نوشته بود" روسلان وفادار؛فاجعه وفاداری در دوران اسارت" . کتاب خوبی بود نمی دونم چرا خوندنش کش اومده.نور افتاده بود روی روتختی. باد خنک می یومد تو پرده رو تکون می داد.
از در رفتم بیرون رسیدم تو هال. چرخیدم سمت در ورودی. خونه رو از دم در دستشویی شروع کردم باز. مبل های سفید قشنگ چیده شده بودند. یه تک مبل قرمز نزدیک پنچره بود. کتابخونه وسط خونه. به به چه گلدون هایی لب پنچره بود. همه جا گلدون های قد و نیم قد خوشگل بودند. چه پرده ای. چه نوری. از پنچره که بیرون رو نگاه میکردی درختای برگ رنگی رو ردیف ردیف می دیدی. داشتم بر می گشتم سمت آشپزخونه پام خورد به میز وسط هال. دیدم روش میوه چیدم. دو تا ظرف توت فرنگی و گیلاس توی ظرف های سفالی آبی. رنگ از سرو شکل خونه می بارید. گرامافون اون گوشه داشت برای خودش فرانک سیناترا می خوند. رو در یخچال پر بود از عکس. به موهای بافتم تو یکی از عکس ها نگاه می کردم که آقاهه گفت بریم خونه بعدی رو ببیند. منتظر اومدن آسانسور که بودیم بهش گفتم می خوام بچه ام رو بندازم.
Subscribe to:
Posts (Atom)
